شنبه پنجم آبان ۱۴۰۳ ساعت 12:58 توسط Light
|
امروز مامانم زنگ زده
همینکه دیدشم از حالت چهرش و لحن جدی سلام و علیکش فهمیدم یه چیزی شده
پرسیدم چیزی شده ؟؟
گف چیز خیلی خاصی نشده
بعد تعریف کرد از روزایی که من تازه رفته بودم و مامانم آش درست کرده بود برده بود برای مامان بزرگم ( مامانِ خودش) و دیده بود که یه کم ناخوشه
و اخرش رسید به اینجا که : امروز چهلم مادربزرگته
من نمیدونم مامانم چطور میتونه دل به این بزرگی داشته باشه که غصه ای به این عظمت رو نه تنها پنهان کنه و چیزی نگه ازش، بلکه هربار که حرف زدیم و من چرت و پرت گفتم و خندیدم و خندوندم با من بخنده و هم پای من باشه
یکی دو بار دیدم مشکی تنشه پرسیدم گف لباسای دیگم خیسه
ابروشم چندین بار گفتم چرا تمیز نکردی گف خراب شده دارم پرش میکنم برم ارایشگاه برام بردارن
و بعد یادم اومد روزایی بود که مامانم جواب نمیداد و روم قطع میکرد و بعدا پیام میداد که مهمون داشتم
و بقیه هم حتی جوابم و نمیدادن
گف نمیخواستم فکرت و به هم بزیزم تو خودت تازه رفته بودی و به اندازه کافی سختی داشتی . نمیخواستم درگیر غصه من باشی وقتی خودت اونجا هزارتادرگیری جدید داری . گف منتظر بودم خودم به خودم مسلط بشم و بتونم بدون گریه و اه و زاری باهات صحبت کنم که خیالت راحت باشه که من حالم اینجا خوبه
مامان بزرگم ۹۸ سالش بود. وقتی ازش خداحافظی کردم حتی مطمئن نبودم که منو شناخت یا نه، فهمید کجا میرم یا نه.
به مامانم گفتم فک نکنه حالا که پدر مادرش به رحمت خدا رفتن دیگه تو این دنیا تک و تنهاست . گفتم خودم به محض اینکه پا بگیرم تا وقتی نفس میکشم مراقبش هستم و هواشو دارم
مامانم گف پدر مادرش حتی وقتی هم که زنده بودن پدر و مادر حامی ای نبودن و از تنهایی من تو دنیا کم نمیکردن. بیشتر من مراقب اونا بودم تا برعکس.
حالا من همینطوری یک ریز اشک ، مامانم مسلط مسلط مسلط
این زن خیلی قویه
این زن خیلی بزرگه
این زن یه زن واقعیه
خداحافظ مامان بزرگ .
خداحافظ از هلند. با تاخیر چهل روزه
ازت ممنونم که دختری و به دنیا اوردی که مادر من شد . خیلی مراقبش نبودی، کلا خیلی دختر دوست نداشتی. و همین باعث شد که مادر من خیلی مراقب من باشه و هرچقد که تو به اون حس تنهایی دادی، اون همیشه سعی کرد از تنهایی من کم کنه
من و تو شخصا رابطه نزدیک یا رابطه خاصی نداشتیم. شاید قبلا ترها که حافظت بهتر بود قربون صدقه م میرفتی و از دیدنم خوشحال میشدی
میدونم که خودت زندگی خیلی سختی داشتی. کودکی نکردی. بچه های پشت هم رو تو امکانات خیلی کم و ناچیز رتق و فتق کردی. من قول میدم که بجای تو هم زندگی کنم .
بجای تو هم آزاد باشم
بجای تو مرفه باشم
بجای تو فکر باز داشته باشم
بجای تو دخترها رو مثل پسرها دوست داشته باشم
بجای تو عشق بورزم
بجای تو عشق بپذیرم
بجای تو حتی توی بزرگسالیم کودکی کنم
من قول میدم زندگی بهتری رو به ژنهایی که به من امانت دادی بدم و اونها در من یه زندگی خیلی متفاوت تر از تو رو تجربه کنن
دوستت دارم مامان بزرگ
راستی مامان گف بهم که تو رو بخشیده تمام و کمال برای هرچیزی که بینتون خوب پیش نرفته بوده
نکنه که حرفای من آزرده بکنه روحت رو
دوستت دارم
و برات از خداوند عشق و نور و شادی میخوام ؛ بالاخص عشق. غرق بشی در انوار عشق
خداحافظ موی همیشه بافته شده ی نازک
خداحافظ عزیز