چهارشنبه سی ام آبان ۱۴۰۳ ساعت 9:26 توسط Light | 

امروز قراره که برف بباره

با اینکه کفشام مناسب نیست ولی مثل بچگیام ذوقشو دارم

از ۵ و نیم که بیدار شدم هی از پنجره سرک میکشم که شرو شده یا نه

کفشای زمستونی که اوردم پاشنه دارن و مناسب قدم زدن رو خیابونای سنگفرشی اینجا نیستن. حتی رو سطح صافشم بعد یه کم پیاده روی خسته م میکردن . اون پوتینای خیلی خوب و درست حسابیم خیلی سنگین بودن . نتونستم بیارمشون. کتونیام تو بارون خیلی خوب عمل میکردن تا همین دیروز . دیروز ولی پاهام خیس اب شد تو کتونی . نمیدونم شدت بارندگی باعثش بود یا اینکه زوارشون در رفته . همه جام در واقع خیس اب شد. شلوارم تا زانو.

دیروز آنِه ( معلم زبان هلندیم) پرسید تو ایران هم برف دارین؟ گفتم آره‌ . بعد گوشیش و درورده عکس ادم برفی رو نشون میده میگه ازینام درست میکنین ؟؟ :)))

امروز پرزنتیشن دارم .

از خیلی اولِ صبح در حال تمرین .

یکشنبه بیستم آبان ۱۴۰۳ ساعت 9:24 توسط Light | 

از وقتی اومدم این بار چهارم یا پنجمیه که همکارای مرکز تحقیقات، اساتید و هیئات علمی ، برام پیام گذاشتن که فلان کار و میکنی ؟ فلان مقاله رو انجام میدی؟ فلان انالیز و ؟

چرا فک میکنین واقن من باید وقتم و بدون هیچ دریافتی بذارم برای انجام پروژه های شما . تمام و کمال زحماتش با من باشه اسمم اون آخر .

همون موقشم که مثلا دریافتی داشتم، دریافتیم معادل دریافتی کارگر صفر بود ، ولی خب دوره طرح اجباریم بود و بعدم برای رزومم بود .

واقن ناراحت میشم الان انقد گستاخانه پیام میذارن که فلانی خیلی خوشحالم برات که رفتی و ایشالا موفق باشی و فلان ، میشه این مقاله رو انجام بدی ؟

در ازای چی خب ؟ 😅

مثل اینکه خیلی خر خوبی بودم و سواری های جانانه ای دادم . مزه کرده :)

من با تمام قلبم خیلی خوشحالم که رفتم ازون سیستم معیوب بیرون ، ولی شما کنه های مرکز تحقیقات یسریتون گوه میخورین که میگین خوشحالین برام :))

کمتر بخورین

ضرر داره

[ از موارد بالا استاد خودم که قربونش بشم من، مستثنی ست]

پنجشنبه هفدهم آبان ۱۴۰۳ ساعت 14:39 توسط Light | 

امروز رفتم جناب ه_ک رو از دپارتمان ژنتیک و ژنومیک ملاقات کردم.

یه اقای ایرانی که جزو دانشمندای ۲ درصد تاپ اعلام شده .

درواقع تو ورک شاپ دیروز که در مورد نت ورکینگ و کانکشن ساختن و دنبال شغل و اینترنشیپ گشتن بود ، استاده خواست لینکدین و باز کنیم و همونجا به دو تا از alumni های دانشگامون که فک میکنیم بک گراند شبیه ما دارن یا تو فیلد مورد علاقه ما کار میکنن پیام بدیم و ازش درخواست کنیم بهمون اطلاعات بده .

و ایشون یکی ازین دوتایی بود که رندم به چشمم خورد و بهش پیام دادم .

و برای امروز ساعت ۱۰ و نیم تو دپارتمان خودش قرار گذاشتیم .

ولی اصلا تجربه خوبی نشد .

گف برای اینترنشیپ باید یه سری مهارت داشته باشی. و این یه سری یه لیست بلند بالا بود. و من اینطوری بودم تو دلم که اگه همه اینا رو بلد بودم میرفتم سراغ phd نه اینترنشیپ برای مستر که . بعدم به هدای دپارتمان اصلا نباید ایمیل بدی وقت ندارن برات توضیح بدن .وقتی همه اطلاعات و گرفتی و همه مهارتا رو پیدا کردی و دقیقا دونستی میخوای چیکار کنی تازه با هد تماس بگیر . در صورتیکه تو ورکشاپ دیروز گفتن هیچ ابایی تو ایمیل دادن و کانتکت برقرار کردن با استادا ریسرچرا ادما نداشته باشین . حتی حضوری رفتن .

بعد بهش گفتم اوکی شرکت ها چطور ؟ گف شرکتا رو که اصن دورش خط بکش چون ما غیر اروپایی هستیم تو ورک پرمیت به مشکل میخورن و اصن ماها رو نمیگیرن و فلان .‌

اقای پلیس گف پس فرصت برای تو، تو دانشگاه از نظر ایشون که هیچی ، شرکتم که هیچی . ازش میپرسیدی بلیت ایران الان چند ؟ اینطوری که این تعریف کرده باید فقط دیگه برگردی :)))) گفتم باور کن اگه اینم میپرسیدم برمیگشت میگف ببین هواپیماها سقوط میکنن . سقوط نکنن هم رسیدی تو فضای خاورمیانه موشکای اسرائیلی میخوره بهت . از همه هم که گذر کردی رسیدی ایران ، خود سپاه اشتباهی میزنه :))))

من فک میکنم خیلی جنبه منفی مسائل براش بولد بود . و اینکه خیلی از دید بالا و از دید تخصصی نگاه میکرد. انگار که من میخواستم دنبال فرصت phd باشم . اینطوری میدید. نمیتونست تمایز بده که من دارم به عنوان بخشی از دوره مسترم که هنوز دانشجو ام دنبال کارورزی میگردم که ینی قراره طی اون دوره تازه کلی مهارت و تجربه کسب کنم . و وقتی بهم پی نمیکنین کاملا طبیعیه که بیشتر قراره بهم اموزش بدین تا اینکه من یه ست از مهارتای از قبل کسب شده داشته باشم بیارم رایگان و در راه رضای خدا بریزم به پای پروژه های شما .

من مطمئنم انقد سخت نیست که ب میگفت . چون هرسال نزدیک ۲۰۰ تا دانشجو با ۲۰۰ بک گراند مختلف از ملیتای مختلف اینترنشیپ میگیرن تو صنعت و دانشگاه و تزشون و دفاع میکنن

اینطوری که این میدید من باید بلیت بگیرم برگردم

عه نهههه

ببخشید

پیاده برگردم :))))

چهارشنبه شانزدهم آبان ۱۴۰۳ ساعت 12:25 توسط Light | 

چقدر حرفای مختلف میاد تو ذهنم که بنویسم

مثلا خیر سرم از صب اومدم کتابخونه که درس بخونم 🤣

یکیش خوبیای سی سالگی برای یه خانوم (اینم یه فشار اضافی دیگس که تو ایران خییییلیییییییییی پر رنگ حسش میکنی که سی سالت شده و قراره پسفردا بیفتی بمیری و به هیچی تو زندگیت نرسیدی )

یکی در مورد ایشوان Ishvan . و اینکه کلا چقد دخترای دانشگاه بخصوص اونا که تو لول پی اچ دی هستن فرهیخته و کولن. باهوش و با پشت کارن . چقد وایب خوب میگیرم از ارتباط باهاشون و دوست دارم دوستاشون باشم . منی که تو ایران واقن از جمع دخترونه فراری بودم و بیشتر دوستام پسر بودن چقد حال میکنم اینجا با این دخترا . چقد اپشن دوستی با دختر برام باز شده . خیلی فرق و شکاف بزرگیه بین دخترایی که اینجا میبینم با دخترای ایران . از سطح دغدغه و لایف استایل بگیر تا مدل چهره و لباس و ارایش . حرف زدن . فکر . اصن انقد خوبن میخوام بگیرمشون 😅😅😅

حالا اینا رو باید بیام مفصل بنویسم .‌

چهارشنبه شانزدهم آبان ۱۴۰۳ ساعت 10:22 توسط Light | 

از وقتی اومدم اینجا علائم منتال pmsم به شدت افت کرده

سه شنبه پانزدهم آبان ۱۴۰۳ ساعت 5:17 توسط Light | 

آقای پلیس یک تنه جای خالی خانواده و جای خالی رفیق رو برام پر کرده

گاهی اوقات برمیگردم نوشته هامو میخونم بجای یه خواننده رندم ، باور نمیکنم اتفاق افتاده باشن

من از صمیم قلبم دوسش دارم و براش احترام قائلم با همه سلولها و مولکولهای تشکیل دهندم

پنجشنبه دهم آبان ۱۴۰۳ ساعت 19:45 توسط Light | 

فک کنم دوست پیدا کردم

Iva

پنجشنبه دهم آبان ۱۴۰۳ ساعت 9:25 توسط Light | 

تو نمیتونی آدمای دورت و عوض کنی، ولی میتونی آدمای دورت و عوض کنی .

از نصایح اقای پلیس :)

چهارشنبه نهم آبان ۱۴۰۳ ساعت 16:49 توسط Light | 

امروز بالاخره استادی ادوایزرم و دیدم

سوال درمورد فرایند معادل سازی مدرک پزشکی غیر اروپایی تو هلند بود

ولی بحث یطور پیش رفت که رسیدیم به پذیرش عدم قطعیت ، و بالانس کردن انرژی گیرها و انرژی دهنده ها

تهش اشکمم درومد باز :(

گف خیلی ادمایر میکنم که همه چیز و لفت بی هایند کردی و اومدی و خیلی قدم شجاعانه و لایف چنجینگیه و این چیزا

در مورد سوالم یه وبسایت معرفی کرد و یه ادم دیگه که باید باهاش قرار بذارم . ولی در کل ایدش این بود که به این هدف به صورت فورسّ ماژور نگاه نکنم چون برام تو ماچ میشه توی این استیتی که هستم و خواست نسبت به اپشنایی که دارم فلکسیبل باشم مثل کار کردن با همین مستری که دارم میگیرم تو صنعت یا تو شرکت ها ، یا شرو کردن یه پی اچ دی تو دانشگاه . و از نظرش اینکه برنگردم ایران باید الویتم باشه و این دو تا راه راهای در دسترس تر و راحت تر مطمین تر و کوتاهتری هستن تا معادل کردن مدرک پزشکیم. گف اینکه ویزاتو اکستند کنی به اون طریق و درامد داشته باشی چیزیه که بصورت بیسیک بهم امنیت روانی میده و امکان اینو میده پلنای سنگین تر و بلند مدت تری بچینم مثل معادل کردن مدرک پزشکیم. و بعد گف شاید انقد با همینا خوشحال بودی و اوضات خوب بود که دیگه نخواستی وقت بذاری برای معادل سازی.

و کنار این توافق کردیم که معادلسازی مدرکم انقد اپشن خوبیه که نمیشه همینطوری هم ولش کرد پس اینکه دارم زبان میخونم الان براش استپ خوبیه . بالاخره زبان به دردم میخوره. و اینکه ریسورسای امتحان معادلسازی پزشکی رو هم داشته باشم و یه نگاهی بکنم که حداقل دانشم از بین نره و باهام بمونه . تا مسترم تموم شه و بعد ببینم زندگیم کدوم وری میره

فک کنم ملاقات با نفر دومی که بهم معرفی کرد کلی دیتا بده که سورسای امتحان چی هستن و اگه دور نمای من برای شرکت تو امتحان معادلسازی ۲۰۲۷ باشه ، الان حداقل میتونم کارای اداریش و انجام بدم یا نه و چطوری باید پروسه رو استارت کنم

ضمن اینکه تو وب سایت نوشته بود تا ۲۰۲۶ امتحانا فول رزرو شدن و تاریخ امتحان بعدی در اینده مشخص میشه

خلاصه که گف ریلکس باش و زندگی کن و با جریان باش و تو الان تو وضعیتی نیستی که خودت بخوای خیلی انتخابی انجام بدی بلکه باید اولین و دم دست ترین فرصتایی که پیش میاد رو اپتیک کنی تا ویزات اکستند شه و بدونی که میتونی بمونی

بعدم گف حتما فالواپ میتینگ داشته باشیم در مورد چلنجای روانی که تو مهاجرت دارم و اینکه چطور باهاشون دیل میکنم

بخصوص از نگرانیام در مورد خانوادم و درمورد ایران که گفتم ( همون نقطه ای که اشکم و درورد) از نظرش اینا مسائل امرجنت تری هستن که باید درموردشون صحبت کنم با استادی ادوایزرا و ساپورت بخوام که چطوری باید باهاشون کنار بیام و فلوی نرمال زندگی خودم و پیش ببرم

جلسه خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خوبی بود

بوس به منتورم تام که منو کلا با خدمات استادی ادوایزینگ اشنا کرد

و بوس به ایشون که اگاهم کرد به مسیرم . و به چیزایی که باید بهشون الویت بدم . چیزایی که باید بپذیرم . و اینکه همیشه هست و دوست داره که از من بشنوه. و طوری که ادمایر کرد منو و تلاشهامو . گاهی ادم نیاز داره یکی از بیرون بهت بگه که تا همینجاشم ترکوندی و تا همینجاشم شجاع و قوی بودی

سه شنبه هشتم آبان ۱۴۰۳ ساعت 19:58 توسط Light | 

هیچوقت این اندازه احساس گیج بودن نکرده بودم

از خودم عصبانی ام

سه شنبه هشتم آبان ۱۴۰۳ ساعت 19:54 توسط Light | 

ازین لکچره هیچی نمیفهمم

موضوع کار با نرم افزار image j هست

نمیدونم بخاطر لهجشه ، خودم خسته و گرسنه ام، فیلدش خیلی نااشناست

یا چی

:/

ولی هیچ اپ تیکی ندارم :((((((

سه شنبه هشتم آبان ۱۴۰۳ ساعت 12:35 توسط Light | 

هم تشک و بردیم هم تخت رو

دو نفری

و بعد که برگشتم رو زمینی که زیر تخت قرار میگرفت سه تا بدباگ زنده دیدم

که انقد از قبل خورده بودن هنوزم کشتنشون زمین و خونی کرد

و این اصلا خوب نیست

دارم کم کم فکر میکنم که من از پس اینا نمیتونم بربیام

حالا امروز دوباره همه جا رو جارو+ سم+ طی . ولی نمیدونم واقن چقد تاثیر میتونه داشته باشه و کی خلاص میشم ازین سگا

سه شنبه هشتم آبان ۱۴۰۳ ساعت 11:28 توسط Light | 

و با این ویدئو به ورک اوت بازگشت جانانه داشتم . سرفه مو درنیورد ولی همه بدنم و به کار انداخت . هوازی نمیتونم فعلا . همون یواش میتونم تو جنگل قدم بزنم ولی این عالی بود .

موقعیت: مستیِ پسا ورزشی ، لیوان چایی، انتظار برای شیرین و جابجایی تشک .

شنبه پنجم آبان ۱۴۰۳ ساعت 15:55 توسط Light | 

اخرین کشیکی که من به عنوان پزشک عمومی توی درمانگاه وایسادم

دی ماه سال ۱۴۰۲ بود

برای ساعتی ۱۰۰ هزار تومن

سر مرز و نقطه محرومم نبود.

یه درمانگاه تو شمال تهران .

و امروز بهم پیام دادن که یه شماره کارت بده سیصد تومن دیگه از مبلغی که باید میدادیم و واریز کنیم :)))

لعنتی یه سال گذشت دیگه ، بی خیال ‌

شنبه پنجم آبان ۱۴۰۳ ساعت 13:50 توسط Light | 

احساس میکنم اگر امکان گریه کردن رو ازم بگیرن

میمیرم

واقن چه نعمتیه

عجب موهبتی‌

شنبه پنجم آبان ۱۴۰۳ ساعت 12:58 توسط Light | 

امروز مامانم زنگ زده

همینکه دیدشم از حالت چهرش و لحن جدی سلام و علیکش فهمیدم یه چیزی شده

پرسیدم چیزی شده ؟؟

گف چیز خیلی خاصی نشده

بعد تعریف کرد از روزایی که من تازه رفته بودم و مامانم آش درست کرده بود برده بود برای مامان بزرگم ( مامانِ خودش) و دیده بود که یه کم ناخوشه

و اخرش رسید به اینجا که : امروز چهلم مادربزرگته

من نمیدونم مامانم چطور میتونه دل به این بزرگی داشته باشه که غصه ای به این عظمت رو نه تنها پنهان کنه و چیزی نگه ازش، بلکه هربار که حرف زدیم و من چرت و پرت گفتم و خندیدم و خندوندم با من بخنده و هم پای من باشه

یکی دو بار دیدم مشکی تنشه پرسیدم گف لباسای دیگم خیسه

ابروشم چندین بار گفتم چرا تمیز نکردی گف خراب شده دارم پرش میکنم برم ارایشگاه برام بردارن

و بعد یادم اومد روزایی بود که مامانم جواب نمیداد و روم قطع میکرد و بعدا پیام میداد که مهمون داشتم

و بقیه هم حتی جوابم و نمیدادن

گف نمیخواستم فکرت و به هم بزیزم تو خودت تازه رفته بودی و به اندازه کافی سختی داشتی . نمیخواستم درگیر غصه من باشی وقتی خودت اونجا هزارتادرگیری جدید داری . گف منتظر بودم خودم به خودم مسلط بشم و بتونم بدون گریه و اه و زاری باهات صحبت کنم که خیالت راحت باشه که من حالم اینجا خوبه

مامان بزرگم ۹۸ سالش بود. وقتی ازش خداحافظی کردم حتی مطمئن نبودم که منو شناخت یا نه، فهمید کجا میرم یا نه.

به مامانم گفتم فک نکنه حالا که پدر مادرش به رحمت خدا رفتن دیگه تو این دنیا تک و تنهاست . گفتم خودم به محض اینکه پا بگیرم تا وقتی نفس میکشم مراقبش هستم و هواشو دارم

مامانم گف پدر مادرش حتی وقتی هم که زنده بودن پدر و مادر حامی ای نبودن و از تنهایی من تو دنیا کم نمیکردن. بیشتر من مراقب اونا بودم تا برعکس.

حالا من همینطوری یک ریز اشک ، مامانم مسلط مسلط مسلط

این زن خیلی قویه

این زن خیلی بزرگه

این زن یه زن واقعیه

خداحافظ مامان بزرگ .

خداحافظ از هلند. با تاخیر چهل روزه

ازت ممنونم که دختری و به دنیا اوردی که مادر من شد . خیلی مراقبش نبودی، کلا خیلی دختر دوست نداشتی. و همین باعث شد که مادر من خیلی مراقب من باشه و هرچقد که تو به اون حس تنهایی دادی، اون همیشه سعی کرد از تنهایی من کم کنه

من و تو شخصا رابطه نزدیک یا رابطه خاصی نداشتیم. شاید قبلا ترها که حافظت بهتر بود قربون صدقه م میرفتی و از دیدنم خوشحال میشدی

میدونم که خودت زندگی خیلی سختی داشتی. کودکی نکردی. بچه های پشت هم رو تو امکانات خیلی کم و ناچیز رتق و فتق کردی. من قول میدم که بجای تو هم زندگی کنم .

بجای تو هم آزاد باشم

بجای تو مرفه باشم

بجای تو فکر باز داشته باشم

بجای تو دخترها رو مثل پسرها دوست داشته باشم

بجای تو عشق بورزم

بجای تو عشق بپذیرم

بجای تو حتی توی بزرگسالیم کودکی کنم

من قول میدم زندگی بهتری رو به ژنهایی که به من امانت دادی بدم و اونها در من یه زندگی خیلی متفاوت تر از تو رو تجربه کنن

دوستت دارم مامان بزرگ ‌

راستی مامان گف بهم که تو رو بخشیده تمام و کمال برای هرچیزی که بینتون خوب پیش نرفته بوده

نکنه که حرفای من آزرده بکنه روحت رو

دوستت دارم

و برات از خداوند عشق و نور و شادی میخوام ؛ بالاخص عشق. غرق بشی در انوار عشق

خداحافظ موی همیشه بافته شده ی نازک

خداحافظ عزیز

شنبه پنجم آبان ۱۴۰۳ ساعت 5:59 توسط Light | 

شهر من

من به تو می اندیشم

نه به تنهایی خویش

از پس شیشه تو را می بینم

که گرفتی مرا در بر خویش

من وضو با نفس خیال تو میگیرم

و تو را میخوانم

و به شوق فردا

که تو را خواهم دید

چشم به راه می مانم

تن من پاره ای از آن تن توست

و قشنگترین شبای پر ستاره

شب توست ...

امیدوارم و با تمام قلبم دعا میکنم اتقاقای امشب پایان باشه نه آغاز. امیدوارم و با تمام قلبم دعا میکنم تهران من و هیچ جای ایران من نشه مثل بیروت و غزه .

میدونم مامانمینا تهران نیستن و خیالم راحته براشون

اما بمیرم برای دل کوچیک خواهرزاده و برادرزادم که حتما لرزیده و حتما ترسیدن . بمیرم برای دل هممون که دل نیست توش

ساعت ۴ و ۲۸ دقه .

و اشک.

لعنت به باعث و بانی ها. لعنت ازلی و ابدی بهتون.

شنبه پنجم آبان ۱۴۰۳ ساعت 0:4 توسط Light | 

امروز بالاخره دوستای قدیمی یادی ازم کردن :)

پوری و کروکودیل.

بازم به معرفت پسرا :))

همین الان اخرین فایل مربوط به کورس اول رو هم اپلود کردم و تموم شد

امتحان امروز کلی گراف و بار و چارت و هیستولوژی بود و چیزی که خواسته بودن تفسیر. برای هر دانشجو یک میز ( یک میز تحریر نه نیمکت ) یه صندلی و یه لپتاپ تعبیه دیده بودن . انقد همه چی منظمه کف ادم میبره. انقد ستینگ‌ مرتبه، انقد سوالای امتحان به خودی خود جذابه و برای طرحش فکر شده که تو اصلا دلت نمیاد خراب کنی امتحان و. نمیدونم چطوری بگم‌

تا الان امتحانا هیچکدوم به هیچ عنوان حفظی نبوده و مستقیم طرز فکر و قدرت درک و خلاقیت رو سنجیده.

بعد امتحان یه لکچر درمورد اینترنشیپ و تز داشتیم . اخرش رفتم جلو که از نزدیک از استاده سوالام و بپرسم . اینطوری شرو کردم :

I am confused with the entire thing

چشاش چارتا شد استاده . بعد با ناامیدی گف : the entire lecture?

خندیدم

بعد گفoh ! lets start from the beginning و به شوخی اسلایدا رو تند تند میزد عقب که مثلا برگرده رو اسلاید اول :))))))

خیلی بامزه بود :)))))))))

خلاصه سوالم و گفتم و توضیح داد . بعد اضافه کردم

I don know in which direction it is better for me to go, clinical or lab based

پرسید

Do u know what you want to do , I mean, with ur life?

و اخر سوالش با تاکید موکد گفت

Entire life !

:))))))))))))

ای خداا . خیلی نمکین بود :)))))))))

هیچی دیگه برم بخوابم خیلی خستم . امروز بجز امتحان سه تا ریپورت هم تکمیل کردم و اپلود کردم که ددلاین اپلودش ۲۳:۵۹ به وقت اینجا بود

مطمئنم کورس بعدی رو بهتر منج میکنم

تازه فهمیدم خم و چم درس و امتحان و ارائه و پروژه رو اینجا.‌ و اینکه رو هرچی چقد وقت بذارم

من واقن برای این درسا ذوق دارم .

پنجشنبه سوم آبان ۱۴۰۳ ساعت 15:44 توسط Light | 

یکی از سختیای مهاجرت که هرچی بیشتر میگذره بیشتر حس میکنم

اینه که در تماس با خانوادت همیشه باید بگی که خوبی و همه چیز خوبه

دیگه هیچ مشکلی قابل شر کردن نیس

ینی هیچ پوینتی توش نمیبینی که بگی من الان درگیر این مسئله سگی ام فقط استرس نگرانی و اشوب ایجاد میکنی . چون اونا بای دیفالت همینطوری حالت عادی دل نگران هستن ، تو کافیه یه اشاره کوچیک کنی که بلبشو بشه براشون

چن روز پیش ساعدم خودکاری بود مامانم یهو یه آه بزرگ کشید و گف دستت و چیکار کردی؟ خودم یه ان ترسیدم. جوهر خودکار بود. یا یه بار لاک کرم لایت زده بودم یهویی گف چرا رنگ ناخونات برگشته ؟ قارچه ؟ :/ خلاصه وضعیت یه همچین چیزیه.‌کافیه بگی دیشب خوب نخوابیدم فکراشون به جاهایی میره که فکر جن غلط بکنه بره.

اینم فک کنم مخصوص خونواده های ایرانیه

و کاش نبود .

بالاخره تو دلت میخواد حال واقعیت و یکی بدونه. ینفر از خانواده

پنجشنبه سوم آبان ۱۴۰۳ ساعت 10:46 توسط Light | 

دلم میخواد یه روز صبح بیدار شم

و با استرس کانال اخبار و باز نکنم

و به این فکر نکنم که سایه جنگ رو پیکر پاک و معصوم کشورمه

و مردمش

و خانوادم

و همه کسایی که دوسشون دارم .

چهارشنبه دوم آبان ۱۴۰۳ ساعت 12:28 توسط Light | 

Stressed out moments before the start of the symposiummm

🥲🥲🥲🥲

سه شنبه یکم آبان ۱۴۰۳ ساعت 20:43 توسط Light | 

امروز با Rens ، Esra , و Tanvi یه میتینگ داشتیم و پرزنتیشن سمپوزیوم فردا رو با هم تمرین کردیم.

ته دلم از نتیجه راضی نیستم اصلا ولی با همکاریای ضعیف این بچه ها، ازین بهتر نمیشد. دیشب حتی فک کردم برگه ی همکاری برابر و مشترک رو امضا نکنم چون ۸۰ درصد کار و من تنهایی پیش بردم . ولی نهایتا امضا کردم

ایدمون کاملا خام . باید کلی لیترچر میخوندم امروز که یجوری بهش عمق بدم .

در عوض گروهی که کورس بعدی دارم گروه خیلی خوبیه

بعد مییتینگ همینکه قهوم رو ریختم و نشستم پای مقاله هامون، چشمم خورد به تقویم فارسی روی دسکتاپم که میگف امروز یک آبانه.

یک آبان

تولد مامان

یک آن شوک شدم

نمیدونم چرا اشکام شرو کردن به شر شر ریختن . اولش اشکای دونه دونه بود بعد که گذشت شدت گرفت و تبدیل به یه گریه ی حسابی و اساسی شد . یجوری دلم هوای مامان و کرد که دلم میخواست ساکم و از زیر تخت بکشم بیرون و با اولین پرواز برگردم خونه. یجوری دل تنگ شدم که تو این دو سه ماهه اصلا دلتنگ نبودم

خیلی طول کشید تا دوباره به خودم مسلط بشم . ولی تلاش هم نکردم که جلوی احساساتم رو بگیرم

بعد تصویری تماس گرفتم با مامان. تماس دوم امروزم بود. تماس اول و مثل همیشه صبح به محض اینکه از خواب بیدار شدم داشتم و میتونم حدس بزنم که شاید همون موقع منتظر تبریک من بوده .

وقتی دوباره جواب داد و چهرش صفحه گوشیم رو پر کرد موفق بودم تا چندثانیه اول گریه نکنم ولی فقط چند ثانیه. با گریه من مامان هم گریه افتاد. تولدش و تبریک گفتم. آرزوهای خوب. آرزوی دیدار دوباره به زودی. آرزوی آغوش گرمش.‌ آرزوی اینکه با هم اینجا زندگی کنیم در ارامش .

بهش گفتم اون برام مثل یه فرشته نگهبان بوده و تو همه بالا پایینا کنارم بوده. بهش گفتم عشقش تا اخرین نفسم توی قلبم زندست. بهش گفتم که زندگی خوب الانم مدیون اون و باباست.

من و مامان جاهایی از زندگیم با هم اختلاف داشتیم. جاهایی رو به روی هم بودیم. جاهایی بهم آسیب زد ناخواسته و جاهایی هم من دلش رو شکستم . ولی نهایتا همیشه قلبمون برای هم تپید و همیشه سعی کردیم هم و بفهمیم. همیشه همدیگه رو بخشیدیم. نقطه های حساسی از زندگی من هم بود که مامان با اینکه دلش با تصمیم من نبود موضعشو عوض کرد و سعی کرد پشت من دربیاد . زندگی شخصی مامانم تو دوران تجردش برای من یه الگو بود . دانش اموز همیشه نمونه . کار از دوران نوجوانی و استقلال مالی. کمک مالی به خانواده‌. شانسش موقع کنکور زد و انقلاب شد ولی مامان من میتونست پزشکی دانشگاه تهران بیاره با توجه به اینکه همیشه نفر ممتاز کلاسشون بود. مامان من تا همین چند سال پیش دفتر زیست دوران دبیرستانشو داشت . نقاشیای زیست گیاهی و انسانی با جزییات روی برگه های کاهی اون دفتر بزرگ سیمی. با عشق کشیده بود. با ذوق . و انقد دوسش داشت که همه این سالها نگه داشته بود. بعد هم که دانشگاها بسته شد بنظرش نزدیکترین راه برای کار با بیمارا ، دوره های کمک بهیاری بود ولی بعد فهمید نه این خیلی فرق داره با جایگاهی که همیشه ارزو داشته. زد بیرون و ناچارا تو جست و جوهاش سر از اموزش پرورش درورد. درحالیکه تو ازمونا برای دبیری ریاضی دبیرستان انتخاب شده بود [ و این خودش نشون میده چقد قوی بوده تو درسش] تو پیچ و خم روندای اداری سر از تدریس دینی ابتدایی درورد . تا اینجا مامان خیلی خوب پیش رفت و بعد، ازدواج، اتفاقی بود که مثل یه ترمز مسیر توسعه شخصیشو نگه داشت . جنگ و بعد هم اضافه شدن بچه ها. و بعد مامان زنی شد که خونه رو نگهداری کنه و با بچه ها بگذرونه.

مامان یکی از نقاط قوت زندگی من و یکی از نقاط امن زندگی منه، و شایدم تنها نقطه اتکای محکم زندگیم

توی تماس مامان بهم گف که بعضی پیامای محبت امیزم و چندبار میخونه بعضیاشو تو تقویمش یادداشت کرده برای خودش

تصمیم گرفتم بیشتر براش بنویسم. بیشتر بنویسم که چقد زندگیش معنا داشت برای من و چقد به زندگی من معنا داد. چقد الگو بود برای من .

بعد تماس باز تا بند اومدن گریه هام خیلی طول کشید . خیلی . ساعت ها گذشت و من هنوز بغض الود بودم

سردرد شدم

قرص خوردم و همینطور که هنوز اشکام سر میخوردن روی بالشت خوابم برد

با صدای زنگ واحدم از خواب پریدم

هوا گرگ و میش و سرد

کی میتونه زنگ واحد من و بزنه جز اقای پلیس ؟ بهش پیام دادم شما پشت درین ؟

بهم زنگ زد گف هنوز سر کاره و هیچوقت بی خبر نمیاد زنگ من و بزنه

این هفته دومین باره که زنگ منو میزنن. منم همیشه ترس این میفته بهم که وفا باشه

هنوز گیج و منگ خوابم روی تخت . هنوز سردرد هست

هوای خونه گرفته و دلگیر و نیمه تاریک . هوای نیمه روشن نیمه تاریک دلگیره. یا باید روز باشه یا شب. این بلاتکلیفیش دلگیرش میکنه

تایم امروزم و تقریبا از دست دادم

کاش بیدار نشده بودم

مشخصات
من درین خانه به گمنامی نمناک علف نزدیکم من از دور دست ها آمده ام
از مزارع گندم
از کرت های جاری
و از سرزمینی که آسمانش تنها دو پیراهن دارد
روزها آبی می پوشد
و شبها پیراهنی بلند
که تاب می خورد در رقص هزار و یک ستاره ی روشن.

من از دوردست ها آمده ام،
از کوچه های کودکی،
از شهر رنگین قصه های پدر در شبهای کشدار زمستان
و از چشمان هستی بخش مادرم
که تمام مهربانی ش را در نگاهش به من می بخشید!

باورم کن که شعر در من طغیان یگانگی است
و حماسه ی دوست داشتن
من دیگر گونه دوست می دارم
و دیگر گونه یگانه ام
مرا تنها می توان با من سنجید و تو را تنها با تو!
...
پارس تولز ابزار وب

B L O G F A . C O M