انگار قرار نیس اب خوش از گلوم بره پایین
بقول آقای شجریان:
از گلوی من
دستات و بردار ...
انگار قرار نیس اب خوش از گلوم بره پایین
بقول آقای شجریان:
از گلوی من
دستات و بردار ...
امروز یه صبونه حسابی تدارک دیدم برای خودم.
از بن ایس یه برش کیک شکلاتی و ایس کافه سفارش دادم و تا برسه یه املت قهوه خونه ای درست کردم و چایی هم گذاشتم دم بکشه.
همه پنجره ها رو باز کردم و گذاشتم وجودم و گرمای تابستون پر بکنه. بالاخره باید بفهمیم زنده ایم تو گذر فصل ها.
همش یه دونه ژلوفن مونده بود . با کیسه اب گرم دردم اروم کردم تا مفنامیک اسید و ژلوفن از داروخونه برسه.
تو کشو قرصا چشمم افتاد به مکمل اهنم که همش سه تا مونده بود ..، هی ازینور ما میسازیم هی تو هرماه حروم کن و بریز دور ... کلا زندگی جریانش همین شکلیه مدام از دست دادن و دوباره به دست اوردن
بعد گفتم بیا حواس و پرت کنیم از دلدرد و کمر درد . من بودم و کالیمبا و نوت اهنگ چشم من داریوش. خوب میزنمش، یه کم دیگه تمرین میخوام. دو روز.
گلدونا رو اب دادم و یخرده به پوست و موم رسیدم
دلم خواست یه کم ارایش کنم دیدم خط چشمم خشک خشکه
دارم تدارک ماکارونی میبینم، البته غذاهایی که من برای خودم درست میکنم فقط اسمش شبیه غذاهاییه که بقیه میخورن. ترکیبش دل بخواهی خودمه :)))) این ماکارونی از ماکارونی پیاز نخودفرنگی قارچ ذرت و برشهای نگینی سیب زمینی تهیه میشه .
مامان گف دو هفته دیگه میان یه فکری بحال قضیه ماشین کنن، اونطور که تصمیمشون شده فعلا با پولی که داریم میخوان برای من یه کوییک بخرن که دیگه بابا نگران تنهایی نشستن من پشت فرمون نباشه. تا چندوقت پیشا میگف دست فرمونت خوب نیست . این اخرا میگف به این پرایده اطمینانی نیست ...
باید یه تو دو لیست درست کنم این چند روزه یخرده کارامو سر سامون بدم
چشم منم اینجا اپلود میکنم
فعلا برم سراغ ماکارونی خودم ساز.
الهی شکر.
تو وبلاگایی که به روز شده بود یه وبلاگی پیدا کردم که ...
کاملا انگار ایینه زندگی اینده من با علی بود اگر ازدواج میکردیم
[[ چقد رویا میبافتم درمورد اینکه شب توی بغل تو بخوابم ولی حالا حتی یادم نمیاد بغل تو چه شکلی ئه . تو میخوابی و بغلم نمیکنی ]]
میتونم بگم همه پستا ... همه پستای ۱۴۰۰ به بعدش رو خوندم و مثل ابر بهار اشک ریختم
[[ تو چطور مردی بودی که حتی از روابط خصوصی زنت ناموست نزدیکترین ادم زندگیت فیلم گرفتی ؟؟ ]]
خیلی لازم بود این وبلاگ و ببینم
به وقت درست همه چی اتفاق میفته
مطمئنم اگه وقتی هنوز تو رابطه بودیم اینا رو میدیدم برام اصلا معنی نداشتن
من باید اینا رو الان میدیدم که به اندازه کافی دورم
حالا ایمان دارم اون روز که با تهدید توی ماشینی که درش از تو قفل بود ازم خواستگاری کردی و بهت گفتم نه بهترین تصمیم و گرفتم .
و ایمان دارم فصلها و ماه ها بعد ازون که بهم گفتی ادم ازدواجی نیستی اصلا، یکبارم که شده حرف درست رو زدی و آدم حسابی بودی . بازم به خودم افتخار کردم که کشیدم بیرون از تو . کشیدم بیرون ازت و خودم و نجات دادم .
محتوای اون وبلاگ دقیقا میتونست اینده من با تو باشه.
واقعا تکون خوردم اونجاش که نوشته بود [[ هیچکدوم از رویاهام تو زندگی با تو واقعی نشد، نه که رویاهای بزرگی باشن چیزهای معمولی، اینکه شام دوتایی بریم بیرون . ]]
من فقط حسرت اون رویاهایی رو داشتم که باهات ساخته بودم ، و اصلا متوجه نبودم حسرت شدن اونها ربطی به اینکه رابطمون به ازدواج نرسید نداشت، ربط به این داشت که تو آدم اون رویاها نبودی. این نکته خیلی سادست . من نمیدونم چرا نمیدیدم. چرا نمیفهمیدم . خیلی احمقانس که نمیفهمیدمش . حتی اگه این وبلاگ به چشمم نمیخورد من هنوز نفهمیده بودم .
اون رویاها اصلا جای تو نبودن که با نبودن تو حسرت بشن .
اون رویاها زنده اند . در منند . و واقعی میشن، با آدم درستشون .
من تمام مدت ناراحت از دست رفتن چیزی بودم که اصلا از دست نرفته بود . چون اونا رو از تو و متعلق به تو میدیدم، درحالیکه از سر من روییده بودن، از قلب من ، و متعلق به من بودن . متعلق به من هستن . منی که هنوز هستم پس اون رویاها هم هستن .
انگار تازه از خواب بیدار شدم
تازه فهمیدم چی به چی شده
من برای صاحب اون وبلاگ عمیقا غمگینم . ولی مطمئنم از پسش برمیاد. درسته ۷ سال زمان خیلی زیادیه . ولی میتونه تمومش بکنه. خانواده و دوستان همراهی داره. مشاور خوبی داره. کار داره. مستقله. جوونه . نوشته هاش بیدارم کرد. رهام کرد. غم و از من شُست. الهی غم ازش شسته بشه.
همونطور که خون و فقط با خون میشه شست، زخم عشق و هم فقط خود عشق مرهم میکنه
حالم از فروردین هیچوقت اندازه الان خوب نبود ....
من دیروز سردرد داشتم موندم خونه .
امروز قبل ازینکه استادم بیاد بخاطر شرایط حاد پی ام اس یخرده گریه کرده بودم
استادم اومد گف چه چشمای قرمزی ابریزشم که داری . این قطعا کروناست 🙄🙄🙄
هرچی گفتم خوبم گف نه پاشو برو خونتون . میتونم بگم تقریبا بیرونم کرد. تازه گف حرف نزن منم میگیرم
خلاصه دارم برمیگردم خونمون .
😑😑😑😑
لحظههای اخر که داشتم مانتونم و اتو میکردم خیلی گرمم شد کولر و زدم
حالانه یادم میاد کولر و خاموش کردم یا نه و ازون بدتر نمیدونم چاه بست روشویی حموم و گذاشتم وقتی صورتم و شستم یا نه بخاطر سوسک میگم.
حالا استرسش تا ظهر باهامه
آپارتمان ما دو واحدیه و الان بیشتر از هفت هشت ماهه که واحد روبرویی خالیه
داشتم فیلم میدیدم واسه خودم که زینگ زنگ واحدمون خورد
یخرده جا خوردم چون قاعدتا باید اول آیفون زنگ میخورد بعد طرف میرسید پشت در واحد که زنگ واحد و بزنه
رفتم پشت در گفتم بله و از زیر چشمی بیرون رو پاییدم
صدای یه اقایی اومد که پرسید حاج اقا نیستن ؟ ولی من هرچی از چشمی بیرون و دید میزدم صاحب صدا رو نمیدیدم
باید بگم که قلبم تو دهنم بود
پرسیدم شما ؟
گف من رو بروییتونم میخواستم ببینم هم واحدیمون کیه ؟
من دیگه چشمم داشت از تخمش میزد بیرون بس که تو همه جهات چشمی چرخونده بودمش تا بالاخره تو یه زاویه کور و بسته یه لحظه دیدمش . یه آقای کچل و سیبیلو
دید من هیچی نمیگم خودش جواب خودش و داد گف پس حاج اقا نیستن ، نه ؟ گفتم نه .
معذرت خواهی کرد و رفت.
خلاصه از دو حالت خارج نیست یا همسایه دار شدیم یا اگه امشب کشته شدم و بهم تجاوز شد و وسایل خونمون غارت شد از همین تریبون اعلام میکنم یه آقای کوتاه قد کچل با سیبیل بود و پیرهن ابی روشن.
من نمیدونم چرا تنها میشم تا یکی دو هفته اول همینطوری فکرای توکسیک تو کلمه 🥲🥲🥲🥲 خب امروز یه بازجویی دیگه هم دیدم از یه پسر ۱۵ ساله که کیس شیزوفرنی تشخیص داده نشده بود و مادرش رو تو خواب با ۱۲ ضربه تبر کشته بود . یکی بیاد یوتیوب و از من بگیره 🥲🥲🥲🥲😵💫😵💫😵💫😵💫
امروز تصمیم گرفتم به اشپزی روی بیارم قبل ازینکه ذخایر فریزریم تموم بشه .
عدس و هویج دارن یواش یواش رو شعله میپزن. برنج هم واسه خودش داره دم میکشه . سیب زمینی هم خورد کردم و کمی همگوجه رنده کردم که وقتی عدس و هویج یه کم پختن بهشون اضافه کنم . نمیدونم چی از اب درمیاد چون کلا اشپزی بلد نیستم و انجامش ندادم اونقدرا، البته همه غذاهایی که تابحال خودم برای خودم پختم رو دوست داشتم.
ولی اینکه آدم واسه خودش تنهایی اشپزی میکنه حس خوبی میده .
خانواده رو بدشانسی من خیلی حساب کرده بودن که اومدن الویتای خودرو رو از آزیرو چیدن تا شاهین . گفتن حالا تا دو سه سال دیگه که تو قرعه کشی نوبت تو بشه هزینشو یه کاریش میکنیم.
حالا اسمم برای J4 درومده موعد تحویلشم همین زمستون.[ با قیمت نامعلوم ]
مامانم پای تلفن یه عالمه درمورد این قضیه جوک ساخت و خندید ...
حالا قرار شد با بابام صحبت کنن ببینن چی میشه تصمیم
ولی حتی اگرم نتونیم بگیریمش [ که قاعدتا نمیتونیم ] کل این پروسه فدای یک لحظه شنیدن صدای خنده مامانم امروز از پشت تلفن .
[بخصوص اونجا که پرسید ینی الان باید خوشحال باشیم ؟ و بعد ترکید :))))))))]
بیدار شدم و مث بچه کوچولوها دلم فقط مامانمو میخواد، که نیس.
:(
این گلدونا اینقد قشنگ قلپ قلپ اب و بلعیدن که آخر سر باقی اب آبپاش گلدون و گرفتم رو خودم
الانم خیس و ولو ام وسط هال و باد آرومی که خنکای پوستم و دابل میکنه
:)
#شوخی خرکی با خود
#عاقبت حسادت
خواب خوب و کافی از همه چیز موثرتره تو کیفیت زندگیم و فانکشنم و حتی اخلاقم
هرچی سنم میره بالاتر خواب خوب برام مهم تر میشه
تمام بعد از ظهر و غروب با گوجه سبز حرف زدم و خندیدیم
من و اون میتونیم یه استند آپ کمدی دو نفره بداهه اجرا کنیم، [ البته تضمین نمیکنم بجز برای خودمون برای بقیه هم خنده دار باشه ]
بهرحال الان لُپ درد دارم هنوز و میخوام کم کم بخوابم
یه شبم با مود خوب بخوابیم :)
طولانی ترین خرداد عمرمه
نمیگذره ...
خب جلسه اول نرم افزار جهانی پایتون هم تموم شد :)
دیروز اون دختره که همیشه بخش خشماگین و نفرت دار وجود منو نسبت به خودش بیدار میکنه [ بخاطر حفظ نکردن حریم شخصیم که خط قرمزمه و اصلا دلم نمیخواد کسی بیخود و بی جهت فک کنه با من صمیمیه این چیزیه که اصلا نمیتونم تحمل کنم . و بخاطر اینکه فک میکنه صاب کار منه و من اینجا دربست در اختیار پروژه های ایشونم ] اخر کار انقد رو هم رو هم اکسل و ورد و spssباز کرد که کامپیوتر هنگ کرد و همه وردا بسته شد. خب این شرایط خیلی وحشتناک نیس چون معمولا اولین وردی رو که باز کنی ازت میپرسه که میخوای نسخه های اتوریکاور و سیو کنه برات یا نه ؟ و زرتی زد نه و درین لحظه بود که همه چی پرید ...
باید بگم همه اینا که نوشتم در کسری از ثانیه اتفاق افتاد، چون احساس حرفه ای گری و سرعت کاذب داره و زبانم بلد نیست ... همینجوری یکی درمیون هرچی ارور و پیغام اومد رو صفه یس و نو زد و قبل ازینکه من اصن بگم باید اتوریکاور کنیم خنجر اخرم زد و یک روز کار من رو چشم به هم زدنی پروند .
درحالیکه اون عزا گرفته بود و ناله میکرد و غر میزد فقط، من تو نت دنبال روشهای برگردوندن میگشتم و نزدیک یه رب بیست دقه اون گایدلاینایی که گفته بود رو اجرا کردم و نهایتا نتیجه نداد
دیگه اپروچ [به اونجام] و پیش گرفتم و فقط میخواستم برم خونه ، چون من نیستم که فارغ التحصیلیم گیر اکسپت اون مقاله باشه . فقط گفتم: پیش میاد دیگه! و شرو کردم به جم کردن وسیله هام. من واقن داشتم سعی میکردم اون هیولای آتشیم و خواب نگه دارم که دیگه برگشت گفت: من تو خونمون نت ندارم اینا رو درست کنم ، فردا خودمم میام باز ... ولی لطفا شما از اول صب که اومدین کارا رو خودتون شرو کنین ... درحالیکه داشت هنوز به نوکر باباش اُرد میداد گفتم خدافظ و رفتم کتابخونه .
تو خونتون نت نداری ولی پست اینستاگرام میذاری ؟ والا من که مثلا نت دارم ، اینستام به این راحتیا باز نمیشه که پست بذارم. خودتم میای که چی کار کنی ؟ مثلا دیروز بودی چه کار مفیدی کردی جزینکه گوش منو با اون صدای زیر جیغت پای تلفن با طاهره و قدسی خانوم و حاج خانوم و ...آزار دادی ؟ و اخرم که فایل اماده شده بود از ذوق لقمه امادت زدی همه زحمتم و پوکوندی .
این اخر بار بود تو همه زندگیم که گداشتم وقت منو با ریوایز مقاله بگیره . کاریه که خودش باید بتونه انجام بده و اگه نمیتونه و من قراره انجام بدم پس من نویسنده اول باید باشم و اون آخر . ترجیحم میدم تنهایی انجامش بدم و مزاحم موقع کارم نداشته باشم. والسلام.
بهرحال امروز صب فایلا رو برگردوندم از یه روش دیگه که دیروز که میگشتم توی نت ندیدمش من و امروز خودم حدس زدم که ممکنه باشه و بشه .
ولی قرار نیس به همین راحتیا تحویل بدم [صورت شیطانک]
پ.ن: اگر یهویی ورد قاطی کرد و بسته شد، بعد ازینکه بازش میکنین یه لیست از همه وردایی که باز بودن میاره و ازتون میپرسه میخواین اخرین تغییراتش و سیو کنم برات یا نه ؟ که باید دونه دونه انتخاب کنید از لیست و سیو کنید . اگر اشتباهی بزنید نه، خب همه روشهایی که نوشته توی نت رو امتحان کنید چون شاید براتون جواب داد، ولی اگه نداد کاری که من کردم چک کردن ریسایکل بینم بود . فایلا رو ممکنه اونجا پیدا کنید که به همون اسم اصلیشونن ولی سرشون یه autorecovery of نوشته ولی فرمتشون یه چیز عجیب غریبیه که ورد نیس. قبل ازینکه با ذوق زدگی فراوان ری استورش کنید باید نگاه کنید فایل کجا قراره ری استور بشه . توی بین رو به روی خودش نوشته و معمولا جای عجیب غریبیه که مثلا برای من تو این مسیر بود : c/admin/appdata/roaming/microsoft/word بعد که ری استور و میزنی باید دقیقا همین مسیر و بری فایل و با اون فرمت عجیبش پیدا بکنی . وقتی میزنی روش میپرسه با چی واکنم ؟ و واقن لازم نیس دنبال اپ عجیب غریبی واسه باز کردنش گشت. با خود میکروسافت ورد باز میشه و بعدم که سیو از میکنید تو فایل دلخواه :))))
فک کنم اینکه گفتم این خط واگذار شده ایده خوبی نبود
دروغ گفتن خوب نیس حتی به دشمنت، بخاطر استرسی که با خودش میاره و دردسراش.
هرکار کردم نتونستم زودتر از ۵ و نیم بیدار شم
نصفه شب طوفان شد و با صدای به هم خوردن در اتاق خوابم پریدم و بعدش خیلی دیر و بد خوابم برد
اینکه تمام بعد از ظهرمم داشتم از یوتیوب بازجویی قاتلین خطرناک و سایکوتیک رو نگا میکردمم بی تاثیر نبود در خواب زدگی بعد از به هم خوردن در. فک کنم یک در میلیون برای تقویت لیستنینگ زبانشون چنین ویدئوهای توکسیکی رو انتخاب کنن 😅😅😅😅😅. والا مث ادم فرندزی میذاشتم، تدتاکی، انیمیشنی، مستند گل و بلبلی 😀😀😀😀
ولی خدا رو شکر کردم بخاطر خانوادم و بخاطر اینکه پدر و مادرم سایکوتیک نبودن و هیچوقت دلشون نخواست برای اینکه too lazy هستم بهم ضد یخ بدن، یا مثلا دوستی نداشتم که بخوایم با هم weed مصرف کنیم و بعد مجبور شم تجاوز و قتلی که تو اون شرایط انجام داده رو شیش سال پنهان کنم و .... و خب میدونین همه اونا خیلی قیافه های معمولی داشتن، زندگیای معمولی، شغل داشتن و زندگی ...
چیزی که خیلی خشنگ و حیرت انگیز بود پروفشنسی بازجوها بود و تکنیکای روانشناسی که به کار میبردن تا ادما رو به اعتراف بیارن. ویدئوها گاهی پاز میشد و توضیح داده میشد که بازجو چرا اون سوال و پرسید و داشت از چه تکنیکی استفاده میکرد . بدون داد و دعوا ... خیلی جنتل و فرندلی طرف و به اعتراف میوردن . خیلی پشم ریزون بود .
:)
مهر وزارت بهداشت و برای ترجمه مدارکم گرفتم
اونجاش که خانومه داشت با انگشتاش ترمای غیر انتقالی و انتقالیم و میشمرد که تعهداتم و حساب کنه، زمان برام آهسته شده بود و همهمه دنیای اطراف جاشو داده بود به سوت ممتد توی گوش هام . نفسم حبس بود و قلبم و احساس میکردم که خودشو میکوبوند به دیواره های قفسه سینم و مثل یه اسب رم کرده میترسیدم هر لحظه سینم و بشکافه و از پنجره باز رو به روم بپره تو خیابون ایوانک .... اون صحنه ی با انگشت شمردن ترمای تحصیلی من ، رنگ پوست انگشتاش، فرم ناخن هاش، و برق انگشتر نگین دارش ازون سکانسای زندگیه که هیچوقت از مغزم پاک نمیشه ....
#برای اینهمه استرس بیجا و ان نِسِسِری که بهم و به آدمای مث من تحمیل کردین این سالها
دیشب تا اذان صب بیدار بودم و خوابم نمیبرد . نمیتونم خستگیم و فقط با واژه خسته تعریف بکنم. یه عالمه هم نوشتم و ثبت موقت کردمش .دلم میخواد هرکس این یادداشت و خونده تا اینجا از ته قلبش برای همه بیماران دعا کنه، بخصوص جوونا که کلی ارزو و رویا دارن. واقعا سخته . تو دوران تحصیلم خیلی اوقات دیدم دختر پسرای جوون رو روی تخت بیمارستان و همراهاشون رو .همیشه همراهاشون میدیدم از خودم میپرسیدم آخه دو تا چشم هرچقدم درشت باشن چطور میتونن اونهمه غم و خستگی و بیخوابی و نگرانی رو تو خودشون جا بدن و منعکس کنن ... و در عین حال کنار بیمارشون طوری تظاهر کنن که انگار اصلا اتفاقی نیفتاده ... فک نمیکردم چرخ دنیا بچرخه و من و بذاره تو یه جایگاه تقریبا برابر . بند بند وجود اون آدم در حال از هم گسیختگی و تجزیست.
وقتی که خیلی بچه بودم یه صحنه دیدم از جنگ ایران و عراق . دستای یه اسیر ایرانی رو به یه تانک بسته بودن و پاهاشو به یه تانک دیگه . دو تانک رو به روی هم . بعد شرو کردن به حرکت خلاف جهت هم . حس همراه بیمار شبیه همینه . از یطرف میخواد از رنجی که خودش داره متحمل میشه منفجر بشه و از طرف دیگه میخواد این رنج و خاموش نگه داره که مبادا بیمارش رو بیشتر ازون برنجونه . دیشب به چری گفتم کاش یکی هم بود به من care میداد و مراعات من و میکرد. گفت من هستم، بی درنگ گفت . اصلا برام مهم نیست چقد واقعا هست یا چطور هست، ولی اون جمله اون لحظه حکم آب روی آتیش رو داشت . چقد این جمله قشنگه : [[ من هستم . ]] هی نگاش میکنم و حتی همین نگاه کردنش برای من خوبه . همینکه گله ی وحشی و بی رحم فکرا بهم حمله میکردن واتساپ و باز میکردم و به من هستمش چشم میدوختم، مث یه ورد جادویی .
تو همین رفت و امدام به واتساپ، یهویی دیدم که اون آدمم سر و کلش پیدا شده و بعد از این نمیدونم چندوقت برام پیام گذاشته . دیگه لحظه ای بود که بغضم شکست و سراسرم احساس ضعف و عجز و دردمندی شد. دیگه نمیتونستم بفهمم الان دقیقا از چی ناراحتم. این لحظه ها خیلی بدن . اینکه گریه کنی و نتونی بگی بخاطر چی ... انگار بخاطر همه چیه، بخاطر اولین باری که تو بچگی بستنیت از دستت افتاد تا همون متلکی که دیروز یکی توی خیابون گفت ... بخاطر همه چی ... بخاطر زندگی ... بخاطر اینکه زنده ام ...خودم و جم کردم زیر پتو و همزمان که صدای اذان صب بلند شد، بلبل خرماییای پارک هم شرو به خوندن کردن ... اون لحظه حس نمیکردم که دارم میخوابم ، حس میکردم که دارم میمیرم، مطمئن بودم . مطمئن بودم ازین تشک دیگه وجودی برنخواهد خاست ...
سورپرایز ! ساعت پنج و نیم صبه و من دوباره مث یه جغد نشستم روی تشکم ... هیچ سلولی توی وجودم نمیخواد همراهیم کنه برای رفتن به وزارتخونه...
سورپرایز ! ساعت حدود هشته و من مهر ترجمه گرفته روبروی وزارتخونه منتظر تپ سی ام برای برگشت به خونه ... چقد برای این لحظه حرص خورده بودم و گریه کرده بودم و استرس کشیده بودم ....
ساعت نهه و رو مبل رو بروی باد کولر نشستم. به هرگوشه از خونه که نگا میکنم خود بخود توصیه ی مربوط بهش با صدای مامان تو گوشم پخش میشه درا رو قفل نگه داری، پنجره رو باز نذار، گلدونا رو اب بده ، پرده رو موقع افتاب بکش و ...
یکی تو لینکدین نوشته بود مهمترین درسی که تو زندگیتون گرفتین منم نوشتم no one cares ... واقن همون . باید فکر درس خوندنم ایمیلام و ترجمه مدارکم باشم. ایندفه اجازه نمیدم هیچکس و هیچ چیز توی دنیا مسیر منو تکون بده. همه مشکلات من ازونجایی شرو شد و عمق گرف که خواستم نقض این حقیقت باشم که no one cares ...خواستم به دنیایی لطف کنم که هرگز با من لطافت نداشت. مگه میشه خار و بوسید ؟
راه خودت و برو، سر به زیر و سخت و آهسته.
امروز روز عجیب غریبی بود
جز ازینکه سر کارم یهویی انقد خندم گرف بیخودی که مجبور شدم برم تو دسشویی ؛ [ و خب وضع هی بغرنج تر میشد چون قیافه خودم و موقع دل ریسه رفتن تو ایینه میدیدم و دل ریسه تر میرفتم ]
و بعد یهویی سر یازده نیم حال جسمیم خیلیییییی بد شد، یهویی زوارم در رفت، انرژیم صفر. ضعف و خستگی و کوفتگی تمام بدنم و گرف. اصن دیگه نمیتونستم بشینم حتی رو صندلی و انقد بد شدم که رفتم به استادم گفتم من باید برم خونه الان ...تقویمم چک کردم گفتم شاید پی ام اسم، چون تو پی ام اسای شدیدم گاهی این شکلی میشم ولی نبودم .
وقتی رسیدم تو حیاط بیمارستان تازه یادم افتاد تو سیستم مرخصی ساعتی رد نکردم و دیگه نمیتونستم برگردم تو شلوغی بیمارستان و طبقه ها رو برگردم بالا و ... راهم کج کردم سرازیر به کتابخونه و تو سکوت کتابخونه زیر خنکای اسپیلیت ولو شدم تا یک که میشد دیگه خروج زد.
بعد که اسنپ گرفتم درحالیکه هم من تو لوکیشن بودم هم راننده نمیتونستیم هم و پیدا بکنیم . اخر اقاهه گف شما جرثقیل میبینی ؟ گفتم اره. گف کنارش وایسا منم پیاده میام اونجا . خلاصه اولین بار بود راننده نه تنها پیاده اومد به استقبالم بلکه من و از خیابون رد کرد. یعنی نصف عرض خیابون که اون طرف ماشینا بود وقتی طی کردیم و تموم شد و قاعدتا من افتادم طرف ماشینا، خودش اومد باز اون طرفِ من ، و پوششم داد . خیلی حس خوبی بود :))
وای تو راه عین جوجه ماشینیای گرما زده و پلاسیده بودم نمیدونم چرا انقد حالم بد بود . هی یواش خوابم میبرد و گردنم میومد بیفته که از خواب میپریدم.
ناهار الویه بود .و من گفتم عجله ای یه چیزی بخورم و برم بخوابم بلکه بهتر شم و داشتم هول هولکی ساندویچم و با الویه پر میکردم، البته با کمک کفگیر که خب بیشتر جا میگیره و زودتر ساندویچ پر میشه، که پدر و مادر بر من خیره شدند و گفتند وا حیرتا که دیگه قاشق پاسخگوی تو نیس و خودشون گفتن و غش غش خندیدن بر من. :/
بعد گرفتم خوابیدم و عمیقا خوابم برد و وقتی بیدار شدم خیلی بهتر بودم . نمیدونم اصلا چم شده بود صب یهو . بدنم یهویی خالی کرده بود .
الانم داداشینا شام اومدن و صبم مامانمینا برای ۶ ماه میرن .
فردام مرخصی رد کردم و میرم وزارت با دعای خیر دوستان .
عاقا من دیگه نمیتونم میمیک صورتم و کنترل کنم
قبل ازین ماسک بود و اون زیر عضلات فک و صورتم رها بودن هر شکلی که لازمه یا دلشون میخواد رو خلق کنن و خلاصه یه امپراتوری خود مختار شده بودن و دیگه از نظارت کورتکس مغزیم خارج
الان اینطوریه که مث اسب آبی خمیازه میکشم [ یادم میفته ماسک ندارم و خجل میگردم]
یا یهویی نیشم باز میشه و باز میمونه [ یادم میفته ماسک ندارم و فوری لب و لوچم جم میکنم]
ترسم اونجاس که دهن کجی کنم یا ادای کسی رو در بیارم
بوس بفرستمم که دیگه هیچی .
چرا انقد همه چی سخت شده . حتی کنترل حرکات صورتم .
ساعت شیش ورود زدن این شکلیه که از خواب بیدار میشی میبینی وسط اتوبان توی ماشینی ، دکمه های مانتوت بالا پایین بستی و تازه اونی و پوشیدی که کنار گذاشته بودی بخاطر چروکاش نپوشی . من تازه شلوارمم چک کردم که ببینم اصلا عوضش کردم یا نه پیژامست :/ . بعد بند کفشاتو میبندی و به ادامه خواب میپردازی
من در حالت عادی ۷ ورود میزدم میرفتم کتابخونه و ۸ میومدم مرکز
الان ۶ کتابخونه بستس و مجبورم مستقیم بیام مرکز و اون دو ساعتی که اسپلیت خاموش بود در حالت عادی، روشنش کنم
تازه اینجا این قانون فقط شامل من شده چون دانشگاه هیئت علمیا رو مستثنا کرده و اونا ۸ میان تا دو و سه
خلاصه درسته که من یک میرم بیرون [و قبل ازینم یک و نیم میرفتم بیرون] ولی اسپیلیت بعد من تا سه و چاهار داره برای بقیه اینجا کار میکنه
و یه کلام ختم کلام نه تنها مصرف انرژی کمتر نمیشه که دو ساعتم بیشتر میشه .
اینا چیه من پوشیدم اخه ؟ 🥲🥲🥲🥲🥲🥲 تازه ماسکمم برای روز دوم متوالیا جا گذاشتم
مغزم تاریک و خاموشه و چشم امیدم به این لیوان قهوست برای بیداری
به عمق اوج خستگی ذهنیم اون لحظه پی بردم که لیوانم و گرفتم زیر فشار مستقیم آب ظرفشویی، درحالیکه یه رب صبر کرده بودم اب کتری رو گاز جوش بیاد
منم و نگاهای معنی دار چایی کیسه ای زخم خورده :(
نه بذار اصن یجور دیگه بگم
کتری رو اب کردم و یه رب منتظر شدم جوش بیاد و تو این یه رب یکی دو بارم بهش سر زدم
بعد دیدم ایول! جوش اومد بالاخره !
لیوان خشگله رو و از توی جاظرفی برداشتم و بعد گفتم نه! این نه! حجم کوچیکِ این فسقلک، عطش دیوانه من و برای چایی آروم نمیکنه . و یه لیوان خیلی بزرگ برداشتم. یه لیوان خیلی بزرگ شیشه ای، اندازه نصف یه پارچ ، که روش با حروف برجسته انگلیسی بصورت زیر هم و عمودی نوشته شده دلستر ... [و البته ما فقط توش گُل میذاریم، همینقد قشنگ ]
بعد ازون یکی جاظرفی چایی کیسه ای گلستان کش رفتم و انداختم تو لیوان و نوک اون نخشو خیلی محکم بین انگشتام نگه داشتم که نیفته قعر لیوان و دروردنش داستان نشه و دسمالی نشه
و بعد دوستان ...
آب شیر رو باز کردم و تا نصف که پر شد لیوان ... یه نگاه به روی کفری جوش اورده کتری روی گاز انداختم ... و یه نگاه به شنای چایی کیسه ای تو لیوان دلستر و رنگی که یواش یواش پس میداد [ و نمیدونم چرا الان که مینویسم هی برام تصویر شاشیدن به اب سرد استخر تداعی میشه ]. خب مثل همون بود شاید، خیلی شبیه به اون ...
مغز من خستس دوستان، خیلی خسته ...
مث همون چایی کیسه ایم که افتادم تو قعر یه لیوان بزرگ و درحالیکه دارم دست و پا میزنم ، دلم میخواد بشاشم به این زندگی ...
نمیخواستم دارک و کثیف تموم شه
خب الان یه لیوان چایی گرم دیگه درست کردم
و بعدش مستقیم میرم بخوابم با این اوضاع ذهنیم بیداری به صلاح هیچکدوممون نیس . نه من، نه مبحث پاتولوژی خون.
زده به سرم دستنوشته هامو گرداوری و چاپ کنم. [ قطعا منظورم خزعبلاتی نیس که اینجا مینویسم ]
به عنوانش فک کردم ، هنوز به قطعیت نرسیدم
و به اینکه به کی تقدیمش کنم ، [ رومینا اومده توی ذهنم، ولی دنبال یه عبارتم که تمام رومیناها رو در بربگیره]
فقط مشکلش مجوز نگرفتنشه
البته به اسم خودمم نه. به یه اسم مستعار
بهرحال باید یه گرداوری درست حسابی بکنم، چون واقن هرتیکش یجاس و بخشیش هم قطعا مفقوده
برای انتشار راه های زیادی هست ، البته که ایده الش برای من در هر حال روی کاغذه
حالا قبل ازینکه اینهمه اعتماد به سقف کار دستم بده باید بدم چندنفر آدم خفن بخوننش و بگن ارزششو داره یا نه
اینم از فکرای امروزم وسط اینهمه به هم ریختگی کاری و درسی و وزنی .
گوجه سبز میگه منم دوست دارم بهت کادو بدم . پست نکنم . خودم بهت بدم . کاش میدونست تا همینجاشم خیلی قشنگه، گفتن همین ها.
دسر کاکائویی درست کردم و قبل ازینکه خودشو بگیره از گوشه ظرف بهش نفوذ کردم، قرار بود یه تست کوچیک باشه ولی خب، آدم که همیشه سر قراراش نمیمونه . بقیشو گذاشتم یخچال، با کتلتایی که مامان درست کرده بود.
کسی نیست خونه و بابا رفته مامان و امشب بذاره خونه داداشینا که صب مراقب دخملشون باشه . لاجرم سکوت دلخواهی هست و تیرگی جلا دهنده ای. گاهی صدای عبور یه موتور یا یه ماشین به جام خاموش بلورین امشبم خط میکشه.
یه شب تابستونیه به اسم بهار ولی. توی تشکم چپ و راست میشم و خودم و کش و قوس میدم مثل گربه های خسته و خوابالو. [ و تپل ]
دلم یهویی هوای عروسکام و کرده . خرسی و خرگوشی. هر دو زوار در رفته و پیرن ولی حتی از وقتی که من بچه بودم و اونا هم نوی نو، بیشتر دوسشون دارم. موندگاریه که محبت و عمیق میکنه . حالا که نمیدونم کجان لابد یجایی تو اعماق کمد... فردا درشون میارم برای آغوش شبانه م.
صب بابا میرسونه منو و این امنیت خاطر خواب شبم میشه .
چقدر بابا رو دوست دارم .
این لحظه رو دوست دارم، درین لحظه زندگی رو دوست دارم، و خرسندم که این لحظه رو نفس میکشم و زیست میکنم.
و خوابی که به بوسه لب های پلکام و اروم هم میاره ....
اینم نتیجه تمرین امشب :
اسم اهنگ و اگه بتونین بگین ینی برای تمرین اولیه بد نزدم :)
باید بگم موردعلاقه ترین ترانه زندگیمه که بنظر میاد اینجا بهش جسارت بزرگی کردم ، باشد که مرا ببخشاید
ولی یه روز میزنمت :)
این ست ماگ و پلنر و دفترچه ی شازده کوچولو انقد کیوت و نقلیه که دو دل موندم تو محل کارم استفاده کنم یا ببرم برای اتاقم ... هنوز نتونستم قشنگ نگاش کنم استادم آخه اونطرف نشسته. لبخند ذوق مرگیمم زیر ماسکم قایم کردم.
ببرم خونه آک نگه میدارم اینجا بذارم استفاده میکنم. نمیدونم چه کنم ...
به عنوان اولین انسان کره زمین که هدیه مدرک روشنی یا سرمدرکی (هدیه ایست که به یمن دریافت مدرک فارغ التحصیلی از دانشگاه دریافت میدارند) از دوستای وبلاگیش گرفته، گفتم سه خط فخر بفروشم برم. :))))))))
دوستمم به هیچکس نمیدم. {ضربدر 3 جهت تاکید}
خیلی دمقم این روزا فک نمیکردم هیچ چیز باعث شه میل به نوشتن پیدا کنم، ولی چرا این جعبه مهربونی و خوشحالی که امروز از دبیرخونه تحویل گرفتم و مثل نینی بغلش کردم تا توی اتاقم باعثش شد.
چک
چک
اشک شوق.
دلم نمیخواد برم خونه
دلم میخواد تو خنکا و سکوت اینجا بخوابم تا غروب
روی همین صندلیای نرم ولی نامیزون
بعدم برم خیابونا رو متر بزنم و بستنی قیفی دستگاهی بخورم :)
دیشب خوابم نمیبرد
میخواستم سفید بنویسم
نمیدونم چرا این شکلی شد،
شکل خودم شد، بلاتکلیف بین نظم و بی نظمی ، آوایی که از حنجره های زخمی بیرون میاد ،ناقص اما بُرا
ردِ خونِ گرمِ کولبر بر برف
آب میشود نقشِ کوه در چشمم
باز تیر میخورَد ندا در قلب
جمعه با صبح زاهدان هم آغوشم
رقص سرها در نسیم سحرگاهی
کوک با صدای موذن درِ گوشم
آرزوهایمان را زباله ها خوردند
بار حسرت شکسته گردن و دوشم
گیسوان یار در خون شرابی شد
و فدای شرابی اش کاسه ی چشمم
درد میکند وجب به وجب این خاک
پشت میله، نیزه در پهلوی رستم
آخر شاهنامه دختر اشک می افشاند
که من ایرانِ همیشه شور بختم
آخرین سانس سینما رو گرفته بودیم، به اصرار من که همیشه دلم میخواست سانس نصفه شب سینما رو تجربه کنم
وقتی از سینما درومدیم ساعت حدودای یک نیمه شب بود
زودتر از همه درومدیم و در خروج سینما به یه کوچه خلوت بود
یهویی دنیا عوض شد از روشنا و شلوغی به تاریکی و سکوت مطلق نیمه شب
چند قدم که برداشتیم رو تن خفته ی کوچه، صدای گیتار و آواز از یه گوشه بلند شد. یه نوازنده خیابونی بود که تا ما و بعد از ما احتمالا جمعیت خروجی سینما رو دیده بود ، شروع کرد به اجرایِ از خواب برگشتم به تنهایی ... ما فقط صداشو شنیدیم و سر برنگردوندیم . من اولین بار بود اون آهنگ و میشنیدم و چقدر به دلم نشست
حالام هروقت میشنوم یاد اون شب زنده میشه
یاد گذرمون از اون کوچه خلوت با دستای قفل شده در هم ، نگاه کردن ازین قسمت زندگیم به اون شب، مثل مرور یه خواب شیرینه
کی فکرشو میکردیم اینهمه اینطور از هم جدا بیفتیم ؟
واقعا انگار که بعد از تو
از خواب برگشتم به تنهایی ...
من از دور دست ها آمده ام