دیگه این زندگی رو نمیکشم
ی اهنگ بود قدیم قدیما
حرف خوبی میزد:
چه مرگی طلبکارم از زندگیم
دیگه این زندگی رو نمیکشم
ی اهنگ بود قدیم قدیما
حرف خوبی میزد:
چه مرگی طلبکارم از زندگیم
کاش امروز اصلا خونه نبودم
کاش کلا اصلا هیچ جا نبودم
said my sister ♡
دلم یه صبونه گرم قهوه خونه ای میخواد .
منس شدم و خوابالودم
هوا بارون قشنگی داشت
اول صب توی راه با پوری حرف زدم، دیروز بالاخره زد تو گوش پی اچ دی و دفاع و انجام داد
اوضاع خودم بی ریخته
توی خونه تنش داریم سر پول. من اصلا این اپلای و انجام دادم بخاطر اینکه امکان فول فاند شدن و بورس شدن توش وجود داشت. جواب اسکلارشیپم اوریل میاد.پیش خودم قرار نبود اگه ادمیت شدم خودم بخوام شهریشو تقبل بکنم. از یطرف میگم همه این داستانا توی خونه بخاطر من درست شده از طرف دیگه فکر میکنم که حق دارم نسبت به کمکایی که مامان بابام به خواهر برادرم کردن. بخصوص به برادرم . مامانم خیلی داره به این در اون در میزنه. بهش گفتم اصلا راضی نیستم تو انقد خودت و عذاب بدی و برای من راهای دیگه هم هست . اون میگه منم راضی نیستم تو انقد عمر و زندگیت و بذاری سر اپلای دوباره و ایمیل و حتی المانی خوندن . میگه بحث این نیس که نداریم بحث سر توزیع غیرمنصفانست. داره داداشم و میگه که بیشتر از ۱۲ سال خونه بابامینا بدون کرایه و رهن و پیش پول نشسته . درحالیکه خودش خونه خریده و سه تا ماشین داره و الانم دارن تو دماوند ویلا میسازن. هر سالم کلی سفر خارجی میرن . میگه اصلا ب روی خودش نمیاره که الان باید به ما کمک بکنه. من گفتم کمک اسمش روشه وظیفه نیس از مرام و معرفت میاد . جوشش درونیه. گف میخوام بگم بره خونه خودش و اونجا رو بفروشیم و هزینه تو رو بدیم. یه بخشیشم خودمون ماشین بخریم برای خودمون و بذاریم بانک سود بگیریم . برای مامانم خیلی سخته اینو به پسرش بگه . دوست داشت خودش عقل و شعورش میرسید میرف خونه خودش یا اینجا رو قرار داد میبست و هزینه میداد یا حداقلش الان یه کمکی میکرد برای کار من .برای اکثر مادرا هم که پسرا براشون اهمیت خاص دارن . بهش بگه برو خونه خودت تا عمر داره میخواد پشیمون باشه از حرفش و بگه دل پسرمو شکستم و از خونم بیرونس کردم. نگه هم من جلو چشماشم که بقول خودش همینطوری داره از عمرم کم میشه بدون اینکه از زندگی کامی گرفته باشم
دیشبم فرار کردن از چری رو کنار گذاشتم و بهش گفتم من نمیتونم دوستیمو باهات ادامه بدم. با وجود اینکه بهترین دوست زندگیم بودی و بهترین تجربم از دوستی. با وجود اینکه وقتی تو بودی تنهایی نمیتونست خم به ابروم بیاره . بهش گفتم نمیتونم باهات ادامه بدم چون تو توی رابطه عاطفی هستی و این برای من که یواشکی دوستت داشتم همیشه، آزاردهندست . از تحمل من خارجه. گف برای اونم پیش اومده که کسی رو دوست داشته که بعدا رفته توی رابطه ولی دوستیشون رو حفظ کردن و الان هم با خودش هم شوهرش دوستای خیلی خوبی هستن. گفتم تو تویی و من منم. تو تونستی و من نمیتونم .
چقدم گریه کردم مث سگ.
کاملا استعداد اینو دارم که سر این قضیه بازم گریه بکنم. ازین گریه های لعنتی که پشتش خالی شدنی نیست
اصلا دوست دارم برم قهوه خونه اول املت بزنم بعد دل سیر گریه کنم .البته برعکسش بهتره . بعدشم برم خونه پوری نا. فیلم ببینیم یا بریم .را بریم تو شهر. نمیدونم یه گوهی بخوریم بالاخره که متفاوت ازین گوهایی باشه که دارم باهاشون دست پنجه نرم میکنم
دیروز قبل کلاس معلم مو فرفری غمین بهم گف امروز کلاس داریم ؟ گفتم آره. گف خوبه دلم تنگ شده بود . نمیدونم منظورش برای من بود برای کلاس بود یا چی. ولی کلاس بین اون و کروکودیل اصلا خوب پیش نرفت . موفرفری غمین با حوصله سعی میکرد کرکودیل و اصلاح بکنه توی تلفظ و لغت و گرامر، ولی کروکودیل بهش برمیخورد و میرف تو فاز دفاع . همش سعی داشت توضیح بده که خودش داره درست میگه . واقن اعصابم خورد شده بود میخواستم به کروکودیل بگم اصلا چرا پس میای کلاس اگه اشتباهات و نمیتونی بپذیری : /// بعد از کلاس برام پیام گذاشت که اصلا کلاسا رو دوست نداره و شاید دیگه نیاد . منم گفتم واقن مهمه جایی وقت و پول و انرژیت و بذاری که دوسش داشته باشی و یاد بگیری و لذت ببری . بهش گفتم بهم شماره حساب بده بقیه پولش که دست من مونده اندازه دو جلسه رو بهش بدم . ولی حرف دلمم زدم که تو بیخودی جبهه میگرفتی و اصلا لازم نبود بحث کنی. گف این دو جلسه رم میام . دیگه چیزی نگفتم میخواد بیاد میخواد نیاد . انگار پولشو من میگیرم یا بود و نبود اون چیزی از من کم یا بهم اضافه میکنه . ازون ورم کروکودیل که از کلاس رفته بود منو مو فرفری غمین چند دقه اخر با هم تنها شدیم . به اونم گفتم باهاش بحث نکن چون وقت منو میگیرین . اون گف من فقط نکته هایی که بهترش میکنه رو بهش میگم . گفتم میدونم ولی اون پذیرش نداره. گف باشه دیگه تلفظاشو اصلاح نمیکنم . برای منم راحت تره ولی خب مسئولیتم اینه که بگم
دیروز یه گربه رو عجله ای نازی کردم که یه چشمش کدر شده بود . نمیدونم نابینا شده بود یا عفونت بود یا چی. دیدم افتاده دنبالم . اون بچه دلش نازی میخواست و عیبی نداشت اگه یه کم دیرتر میرسیدم . نشستم کنار جدول و حسابی نازیش کردم . یه دل سیر . دیگه دنبالم نیومد. بعد فک کردم که خودمم دلم نازی میخواد. یکی که بخاطر محبت کردن به من بگه گور بابای کارم . و انقد کنارم بشینه که من سیر بشم
وزارت خونه ام رفتم و کار فرم ۱۲ هم انجام دادم یه کاری بود که از تیر مونده بود . ینی این خجسته دلیم وسط این هیر و ویریا تحسین داره . خانم تهرانی همه اون کارایی که یبار برای مهر ترجمه زدن انجام داده بود از اول انجام داد با همون دقت . انگار قرار بود ایندفه نتیجه بررسیاش فرق کنه و کشف جدیدی بر هم بزنه . باز از اول حساب کتاب کرد که چقد باید پول میدادم ترمامو شمرد ضرب در مبلغ کرد . باز گف برو استعلام بگیر و قصد کرده بود من و تو اون ساختمون حسابی بالا پایین کنه که من حتی کپی استعلام دفه قبلمو داشتم با خودم و همونجا رو کردم. اندازه یه فرغون مدارک با خودم برده بودم . از کارنامه دوم دبیرستانم تا اخرین حکمم . ما که اخر نفهمیدیم سیستمی شدن چه باری از دوش ادارات کم کرد.
چقد نوشتم
دیگه دلم صبونه گرم قهوه خونه ای نمیخواد : ))
امروز دکتر ی اومد خداحافظی
سه شنبه پروازشه و میره به بخوم
استادم بغلش کرد و اشکی شد : )))
آدم یجورایی دلش میسوزه، که بقول اون نقل قول معروف : چه جوانانی اسماعیل! میبینی؟ چه جوانانی! مرگ که فقط در رفتن جون نیست. اینکه یک نفر همه دار و ندارش و جا بده توی یه ساک و از هرچیزی که هویتش رو میسازه خودش رو جدا کنه، مثل جداشدن ساقست از ریشه . آدم دلش میسوزه. نه بخاطر اون ساقه، چون اون دوباره ریشه میکنه و میباله و میشکفه... برای اون ریشه که بی ساقه میشه بدون جوونه. برای اون خاک که بدون اینکه گناهی کرده باشه انگار نفرین شده و همه ازش دل میکنن.
این دختر محشر بود: ازین لحاظ که از اولش میدونست میخواد چی کار کنه و داره چی کار میکنه
شهریور 400 فارغ التحصیل شد، حدودا 7 ماه بعد از من
من که قشنگ دور سر خودم چرخیدم . یه مدت رزیدنسی خوندم، یه مدت آلمانی، بعد رفتم دنبال تافلم، یه مدت ایمیل دادم، باز آلمانی خوندم، باز ول کردم. دلم نمیخواد بذارم ذهنم وارد بازی مقایسه بشه. منم محدودیتای خودم و داشتم. مشکلات خودم و. ولی اگه بخوام سه تا مقصر اصلی، مقصر نه، واژه ی درستش این نیست. اگه بخوام سه تا عامل مهم رو نام ببرم تو این به هم ریختگی که پیش اومده تو مسیرم:
اولیش خوش خیالی خودم توی دوست داشتن علی بود. میگفتم اوکی زندگی اینجا هرچقدرم سگی باشه یکی رو دارم که کنارش حالم خوب باشه و این برام همه چیز و قابل تحمل میکرد. ولی اصلا هیچ جایی با عنوان کنار اون بجز توی خیال خودم وجود نداشت. بقول آقای چاوشی: همه چی دروغ بود همه چی نقاب بود ....من نمیدونم چطوری قراره اون عمر و احساسی که پای قولهای الکیش رفت رو بعدا باهام حساب بکنه. چطوری قراره جا زدنش با من بعداتسویه حساب بشه. اصلا نمیدونم تو این جهنم اخرش حساب کتابی هم هست یا نه. این موضوع همیشه با من میمونه و هیچوقت حل نمیشه. بخش بدترش اینجاست که فکر میکنم حتی اگرم حساب و کتابی درکار باشه هیچ چیزی من و راضی نمیکنه. تو این یکی خدا هم نمیتونه من و راضی بکنه. چون من عذاب اون رو هم نمیخوام. من اون چیزایی که خودم از دست دادم رو میخوام. شادابیم رو میخوام. جراتم و . احساسم و. عمرم و. آدمایی که میتونستم باهاشون آشنا بشم و نشدم. فرصتایی که میتونستم استفاده کنم و نکردم. عمرم و کی میتونه برگردونه ؟ خدا؟ خدا میذاره الان یه بار دیگه از 26 سالگی زندگی کنم بدون علی؟ نمیذاره. پس فرقی هم نداره که هست یا نیست: خودش و قضاوتش و عدالتش و بهشت و جهنمش.
دومیش همراه نبودن خانوادم با تصمیمم بود. نه اینکه جلوم وایسن و بگن نه تو نباید بری یا نخوان کمکم کنن. ولی دلشون باهام نبود. پشتم بهشون گرم نبود. تازه وقتی وضعیت پزشکی و رزیدنتی رو فاضلاب گرفت و بوش جوری درومد که عوام هم شنفتنش مامانم یه کم دلش وا شد به رفتن من. اونم فقط مامانم. قبل ازین من همش دنبال پوزیشنای فول فاند بودم که هزینه ای تحمیل نکنم. آلمان هزینه داشت. آمریکا شانسم برای سلف فاند بود. فقط دنبال ایمیل و پی اچ دی و اینا بودم، یجوری که اونا فاندم و بدن نه خودم. منم یللی تللی نکردم. واقن نکردم. روزایی که هیچکاری نمیکردم نمیتونستم واقن. روزایی هم شده بود که ده ساعت پشت مانیتور نشسته باشم دنبال اپلای. چقد فورس گذاشتم روی رزومم. اگه پشتم و از اولش جوری میگرفتن که الان گرفتن منم مسیر مستقیم آلمان و طی میکردم، یا بهتر ازون فکر ریسرچ پوزیشن سلف فاند امریکا نمیفتاد از کلم. انقد قط و وصلی و افتان خیزان نمیرفتم.
سومین عامل و مهمترینشون خودمم. اون کسی که همه این تصمیما رو گرفت و این انتخابا رو انجام داد خودم بودم. پشت ظاهر همه این تصمیمای احمقانه قلبی وایساده بود که عشق زو میفهمید و خانواده رو میفهمید . اگه آدمای مقابلش کسایی بودن که اونا هم عشق رو میفهمیدن، خانواده رو میفهمیدن شاید اونوقت الان این تصمیم ها دیگه مثل احمقا هاج و واج منو نگا نمیکردن. باید عقلم برسه مقابل کیا هستم. عقلم نرسید.
اون بالا نوشتم که این دختر محشر بود. دوباره تایید میکنم محشر بودن دکتر ی رو. توی تمرکزش. توی تصمیمش. تو مسیری که طی کرد. و حتما اون هم توی زندگی شخصیش چالش هایی داشت.
و برای خودم بطور ویژه و خاص مینویسم که من هم به نوبه ی خودم محشر بودم. همین از تک و تا نیفتادنم ایستاده تشویق کردن داره. همه آدما نمیتونن لاششون رو از حادثه علی هاشون بکشن بیرون و ازش مراقبت بکنن و اون رو به جنگیدن تو جبهه های دیگه ببرن. خیلی از آدما که تو خانواده هایی هستن که مهاجرت رو نمیپذیرن، اصلا فکر رفتن نمیکنن. من مثل همیشه تو زندگیم پای چیزایی که دلم میخواسته وایسادم با آخرین توانم. از علی خوردم، ولی این این در اون در زدنم برای رفتن حداقلش تا الان باعث شد مامانم همراهم بشه و بخواد با رضایت قلبی تو هزینه هاش کمکم کنه. اون روز بهم گفت: تو عمرت داره کم میشه و حالیت نیست.
بوسه میزنی به زخمی که نمک زدی
هرگز خود را چنین نیافته بودم
آنگاه که خود را میپنداشتم صخره ای در سینه ی سپید کوهساران، بلندترین آنان، که آوازه غرورش سرود ملی کشوری باشد
و یا سیمرغی با پرهای زرین ، که رد پروازش آسمان سیاه را آتش می انداخت و میشکافت و خیره میگرداند ، آنچنانک که نقالان پیر از خوانش آن به رعشه می افتادند و می انداختند
آنگاه که خود را میپنداشتم
اقیانوسی دیوانه با هزاران دست و پای خیس جهنده ی آبی که دائم چنگ در هوای امید می انداخت تا از آن به پیکره ی قدیسش جلای تازه دهد .....پیکره ی قدیسی که شست و شو در آن به وعده ی تمام کاهنان و شمن ها و موبدان پایان هر گناه بی انتها بود
هرگز خود را چنین نیافته بودم
این آن که منم
ساقه ی چوبین پوکی
که نی لبک چوپان دلگیری است
که هنگامه ی غروب
از کوه و دریا و پرنده ها میخواند ....
کار کردن با سیستم اداری ایران
تا یه رب دیگه درمانگاه استادم تموم میشه و سر و کلش تو مرکز تحقیقات پیدا میشه و میپرسه:
"دکتر آ، امروز چی کار کردی؟؟"
گاه مانند ماهی، نرم و لطیف
#وقتی به حافظ میگن توصیفم کنه : )))
چه آسان مینمود اول غمِ دریا به بوی سود ...
نویسنده میگه چیزی که باعث شد جوامع میلیونی انسانی شکل بگیره، "داستان سازی" بود دوستان. دقت کردین؟ قدرت خیال.
قهوه ایناتون و منظورم پودر فوریشه ازین مارک بگیرین .
the taste is out of this world : ))
با یه اثر موسیقیایی رو ب رو شدم به اسم هزارهیچ . شعرای حافظ و ملودی دیوونه کننده اهنگای این آلبوم بخوبی و بخوبی ، جور خواننده نبودن خواننده رو میکشن برای من .
دارم کتاب انسان خردمند و میخونم البته ترجمه ای که دارم مزخرفه. مطمئن نیستم دارم درست منظور نویسنده رو میفهمم یا نه
تازه همون اولاشم
همونجا که نوشته از گونه های انسانی، فقط انسان خردمند باقی موند و این بقاش رو با کشتار سایر گونه های انسانی به دست اورد
بقایی که روی کُشتار سواره نبایدم دلنشین تر از چیزی که هست باشه
این انسان همون انسانه هنوز بعد از صدهزار سال و اینم وضع دنیاییه که ساخته
بالاخره به کروکودیل گفتم که چقد تعداد دوستام کمه و چقد دوستیام عمیقه و با کم شدن یکیشون چقد خلا رو متحمل میشم
و چقد دوست دارم دوست بشیم و رابطمون فراتر از صحبت برای مهاجرت و زبان باشه
کروکودیل بعد از پوری میشه دومین دوستی ای که دارم سعی میکنم زیر سی سالگی بسازم برای خودم
واقن پیدا کردن دوست تو این سن خیلی سخته
آدم باید نت ورکاش و قبل ازین سن بسازه و قوی کنه و گسترش بده . احتمالا تو این سنا که میرسه کلی ریزش پیدا میکنه دوستی ها با ازدواج و مهاجرت و بقیه مشغولیتا و اونا که میمونن موندنی میشن.
نه که تازه مثل الان من یادش بیفته چرا دوستی نداره و کاسه چه کنم دست بگیره. من یه نتورک متزلزل و خیلی کوچیک داشتم از ده سال گذشته که ازونایی که ریختن فقط خانوم میم و آرین موندن.
من خیلی دیر فهمیدم دوستی ارزشمندتر از عشقه و ارزشمندتر از رابطه با خانواده. برای من اینطوره یا اینطوری بوده.
نامِ جدیدِ زندگیِ این روزهایِ من است
دکتر ت ک ی مدت روش کراش داشتم و امروز تو جشن تولد رئیس پژوهشکده دیدم
دیروز کلی با پوری حرف زدم بعد باید میرف جایی هول هولکی خدافظی کردیم
یهویی اتاقم ساکت شد دلم گرفت
گفتم مشغول جم و جور کردن کنم خودم و
ولی دست و دلم نمیرف
دوباره زنگ زد و صداش با خونسردی کامل اون طرف خط گف ::
سلام زهرا قرار بود امروز زنگ بزنم ازت خبر بگیرم. تعریف کن ببینم چطوری؟؟ چه خبر؟؟
#دیگران دوست بودند، او شانه بود.
بهش میگم قَوی بچه .
بیشتر از گاهی
گهگاهی
همه گاهی
بگایی...
# من با این اعتراف های دیرهنگامت چه کنم آقای معلم مو فرفری؟ بامزه ی غمین.
حفاظتی میگه از بس رو شیکم خوابیدم و و گردنم و مث کروکودیل بالا نگه داشتم رو به روی لپ تاپ و اپلای کردم یا دنبال پوزیشن گشتم یا زبان خوندم که مهره های گردنیم جابجا شده
اسم مستعارش تغییر کرد از حافظتی به کرروکودیل : ))
کروکودیل خیلی باهام حرف نمیزنه . فقط اگه سوال کنم جواب میده
کروکودیل سنس آو هیومر قوی ای داره و ازوناس که تو چت هم میتونه آدم و بخندونه
به کروکودیل نمیشه نزدیک شد
کروکودیلینا خیلی پولدارن ولی شخصا آدم بی درد و سختی کشیده ای نیست بخصوص برای رفتن خیلی اذیت شده
کروکودیل از درون بسیار غمگینه و تنها بنظر میاد اما به اندازه غمش مهربونه
هیتر و گذاشتم رو سی درجه
صندلیم بردم مستقیم رو به روش
و از جهات مختلف خودم و گرم میکنم
key words for fluency
ولی نکرده هنوز و من نگرانیم هی بیشتر میشه
مغزم بیدار شده و چشام خوابن و نکنه سرمازده شدم؟؟
45 دقه تو یخبندون پای کوه منتظر ماشین وایسادم
هوا چنان سرد است
که سرما را حس نمیکنم
چه برفی میباره
من از دور دست ها آمده ام