سه شنبه سی ام آبان ۱۴۰۲ ساعت 13:20 توسط Light | 

صب ده و نیم گفتم خودافس و زدم بیرون. پیغوم دادم که فردا هم نمیوم . والا خب . نمیکشم دیگه هر روز هر روز ۵ صب ۶ غروب : /

نشستم یه کافه صوبونه زدم و بطور تفریحی طورم یه جا اپلیکیشن پر کردم از جاب ساجسشن های لینکدین . دیگه گفتم اصن نه پی اچ دی نه رزیدنسی . کاااررر .

بعد یه نمه تو بارون تو خیابون قدم زدم واس خودم

الانم برگشتم پاویون بیمارستان یه کم زبان بخونم تا ۳ و بعد برم خونه

فردا اگه کسی بیاد بریم بیرون چرخی بزنیم . فک کنم پارک جمشیدیه خیلی خشنگ شده باشه تو پاییز . یا حتی کوهی رودی دشتی هرچی.

اگرم نه که میشینم زبان میخونم

هرچی میخونم بازم عقبم از کلاس المانی

دیروز فک کردم جلسه هامو کم کنم تو هفته ولی دیدم تنبل بازی دارم در میارم . هرطور هس باید برسونم .

امروزم یه فری دیسکاشن انگلیسی برداشتم که انگلیسیم بیش ازین تروماتایز نشه .

بعدم که یه کم نسخه های شایع و منجمنتای اولیه رو باید مرور کنم . شاید یه شیفت در هفته یجا برم برای کار . حالا اگه درست شد میوم مفصل میگومتون . البته بد نیس الان به مسئولش یه پیام بدم یا یه زنگی بزنم .

دیگه همینا ‌

اهان یچیز دیگه

چری هی میگف زنگ بزن به دانشگاه بازل همین غرایی که سر من میزنی سر اونا بزن [ که چرا به استادام ایمیل ندادن که ارزیابی منو پر بکنن و چرا هرچی درین مورد ایمیل دادم به مسئول بی مسئولیتشون بهم جواب نداده ] من اول کلی این دس اون دس کردم که زنگ بزنم چی باید بگم و چجوری بگم چون تالا همچین کاری نکردم . بعد قیمتش چک کردم دیدم هر یه دقه صحبت با سوئیس از خط ایرانسل میشه ۳۰ هزارتومن حداقل .ینی اگه بخواد مثلا کم کم ۵ دقه این تماس طول بکشه میشه ۱۵۰ ‌‌. دیگه بیخیال شدم اخه ددلاینشم که دیگه رد شده ‌ . چری گف بهت اکانت وی آی پی میدم از حساب من بزن . من اصلا نمیدونم این ینی چجوری. و برای اون چقد هزینه میفته ‌. فعلا دیگه حالا بی خیال شدم : ) دیگه غرشم نمیتونم ب چری بزنم :))) چون میگه بردار زنگ بزن از اکانتم

دوشنبه بیست و نهم آبان ۱۴۰۲ ساعت 10:20 توسط Light | 

دیروز از در نیومده تو میگه برات رب انار خریدم

دیشب داشتم فک میکردم بعد بابا کی دیگه با اینهمه ذوق برام رب انار میخره ؟

صب اومده بیدارم کرده پاشو بابا نمیخوای بری ؟

قبل من لباساشو پوشیده نشسته رو مبل . تو تاریک روشنا. که برسونتم .

چقد خوبی تو بابا.

چقد از محبتات دیده نمیشن فقط چونکه خیلی خیلی عمیقن.

دوشنبه بیست و نهم آبان ۱۴۰۲ ساعت 8:25 توسط Light | 

وقتی خودت نمیکشی ولی هفته هنوز داره با قدرت کش میاد ؟

یکشنبه بیست و هشتم آبان ۱۴۰۲ ساعت 17:36 توسط Light | 

کلاس امروزم و کنسل کردم

الانم‌زیر‌پتو میباشم

در‌حال هیچ کاری‌نکردن .

شنبه بیست و هفتم آبان ۱۴۰۲ ساعت 19:38 توسط Light | 

..... but I learned from my dad that it's good to have feelings ...

Link

شنبه بیست و هفتم آبان ۱۴۰۲ ساعت 15:17 توسط Light | 

آشتی شدم

:)

چقد خوب بود که گیگیلی هم پیش چری بود

نمک میریخت 🙃

اوخیش

دلم وا شد :))

اولش هی میگفتم خبری نیس اخراش فقط خبر بود که از من میپاچید به در و دیوار 🫠

دیگه اخرش گفتن اگه اجازه بدی ما شام بریم بخوریم 😅

اجازه دادم 😌

شنبه بیست و هفتم آبان ۱۴۰۲ ساعت 7:13 توسط Light | 

Does your fragile mind not remember my efforts for our friendship? :)))
And does she not see my persisting in contacting you regardless of how many times you say no? :)))
Maybe better to kick these feelings in the ass rather than accepting them and letting them be there for days :)
Faghat yani man age dastam be to berese...

#cherry

شنبه بیست و هفتم آبان ۱۴۰۲ ساعت 2:45 توسط Light | 

از همه بیشتر میتونه خوشحالت کنه.

از همه بیشتر میتونه ناراحتت کنه.

سر یه شوخی اینجانب دو روز کامل اشکی بودم.

دیروز از حالت اشکی به بغضی تغییر حالت دادم.

و الان چن ساعته که حس میکنم دارم عادی میشم .

اینا به علاوه خونریزی منس و سرما خوردگی .

کلا روزای بدی رو گذروندم .

الان ولی همه چی بهتره فک کنم .

دو سه شب پیش همین موقه ها واقعا دلم میخواست وجود نداشتم دیگه. واقن نمیخواستم زندگی رو . ینی اگه یه راهی داشت تموم شه بدون اینکه کسی ناراحت نبودن من باشه قطعا میرفتمش‌.

ولی الان انقد ذوق زندگی و کارام و دارم که از حدود دو که اومدم تو تشکم خوابم نبرده تا الان که نزدیک سه ئه . تازه چهارم الارم ست کردم بیدار شم برای کارام .

خلاصه احساسات خرن .

جدی نباید گرف نه خوشیا رو نه تلخیا رو .

فقط باید گذر کرد و رفت جلو .

چهارشنبه بیست و چهارم آبان ۱۴۰۲ ساعت 15:54 توسط Light | 

برای کسی که دیگه نمیخواد زندگی کنه ولی هنوزم نمیخواد بمیره؟

چهارشنبه بیست و چهارم آبان ۱۴۰۲ ساعت 15:22 توسط Light | 

الان یادم اومد دم صب دقیقا همون چیزی و خواب دیدم که آرزوشو دارم و همزمان میدونم هیچوقت تو واقعیت برام نمیتونه اتفاق بیفته

این چندمین باره که خواب داشتن همون چیزایی که میخواستم و ندارم و میبینم

بنظرم اینم یجور تجربه کردن همون آرزوهاست . چون تا وقتی که تو خوابی که نمیدونی خوابی. انگار واقن اتفاق افتادن . حسش همونقد خوب و شیرینه .

در هرحال از همکاری ضمیر ناخوداگاه و و هر قسمتی از مغزم یا بیرون از مغزم که مسئول پردازش خواب و رویا و ایناس و همچنین از تخت های پاویون بیمارستان رسول و خدمه محترم آن کمال سپاسگزاری رو دارم : )))

آخه یسری روزا که خیلی زود میرسم میرم اونجا میگیرم میخوابم و این چهل دقه خواب اضافه جزو تعمتهای بهشتیه

فقط اون لحظه بیدار شدنش بده. اینکه ازون دنیای موهوم یهویی پرت میشی اینجا و میفهمی خواب بود . کی میدونه شاید این دنیا هم خودش یه کابوس تموم شدنیه ...

من لحظه های اولی که بیدار میشم هنوز حس و حال رویام و با خودم دارم ‌. چند ثانیه طول میکشه ازم بپره و لود شم . این خوابام انقد خوبن که من جزو خاطره هام محسوبشون میکنم ‌

چهارشنبه بیست و چهارم آبان ۱۴۰۲ ساعت 13:13 توسط Light | 

ولی دل ادم و خیلی زیاد میشکونن

کم کم دارم به این نتیجه میرسم که ادمی نباید هیچکسو دوس داشته باشه

دوشنبه بیست و دوم آبان ۱۴۰۲ ساعت 4:58 توسط Light | 

و هنوز نخوابیدم

تازه یه پروژه تموم شد

و الان یه ساعت و ده دقه تایم دارم برای کلاس ظهر امروزم اماده شم چون از شیش را میفتم سمت بیمارستان و تا ظهر فیکس سر کارم

قرار نبود زندگی انقد سخت شه

خدایا من کارِ خوب خودم و کردم و متوکلم به حکمتت و رحمتت ‌. بقول آقای چاوشی :

طبعم همه خشک است حقیقت

شیرین شوم از شهد شکوهت

ای خسرو شیرین دهنان قند دمادم

پرساز رگ نی شکرم را

مرداب مرا زنده کن ای دوست

از چشمه ی صافت بدهم تا

سیراب شوم جان به کف آرم

تقدیم کنم پا و سرم را ...

انقد لهم حوصله سرفه کردنم ندارم حتی ‌‌. خونریزی هم الا ماشالا انچه به رخ ندارم رنگه .

خب غرغر بسه

پنج شد که : ))

یکشنبه بیست و یکم آبان ۱۴۰۲ ساعت 21:5 توسط Light | 

پاییز امسال همش مریض بودم . ترکیب سرفه های خشک و خونریزی پریودی . یبار مهر که ۴ پنج روز منو انداخت یبارم الان . سیستم ایمنیم کلن تعطیل معطیل کرده‌.

با اینحال پاییز انقد سگه که بیشتر از همه وقتا دوستش دارم

یکشنبه بیست و یکم آبان ۱۴۰۲ ساعت 20:52 توسط Light | 

ولی من نباید با دیدن [ این ] اینجوری بغضی میشدم

اخه مامان باباشو ببینین فقط ...

من باید بگم هیچکس نیاد باهام فرودگاه. 💔

یکشنبه بیست و یکم آبان ۱۴۰۲ ساعت 20:41 توسط Light | 

استادم هرجا میره کنگره و سخنرانی جاییزه ها و اشانتیوناش و جم میکنه میاره واسه من . انقده با ذوق میده بهم . :))) آی ننه قربونت میشم اخر که من .

یکشنبه بیست و یکم آبان ۱۴۰۲ ساعت 20:39 توسط Light | 

ازونام که مو رو جوری از موست میکشم بیرون که معلمه اعتماد به نفسشو میبازه بیچاره : ]

یکشنبه بیست و یکم آبان ۱۴۰۲ ساعت 6:40 توسط Light | 

یه دوستی داشتم به اسم شین .

خیلی دوسش داشتم .

جزو بهترین دوستیام با دخترا بود‌

سالی که کنکور دادیم من از تهران رفتم و اون پشت کنکور موند

سال بعدش دامپزشکی بابل قبول شد و اونم از تهران رفت

من بعدش منتقل شدم تهران ولی خب اون بابل بود و تقریبا دیگه نمیدیدیم همو

سر یه مساله مزخرف از هم دلخور شدیم [ الان بعد ده سال میفهمم مزخرف بود وگرنه اون موقع برای هر دومون خیلی مهم بود]

و رابطمون تقریبا دیگه قط شد

چند وقت پیش لینکدین برام پیام گذاشت فک کنم کمِ کم بعد از هفت هشت سال . گفت دامپزشکی رو تموم کرده و بعد مهاجرت کرده به ایتالیا ، حدودا دو ساله که رفته از ایران .

دیشب واتساپ پیام گذاشت که بالاخره به ارزوش رسیده و دانشجوی ترم یک پزشکی شده تو میلان بعد از دو سال خیلی خیلی سخت و سر پیری . گفتم ببین هیجوقت دیر نیس بری دنبال رویااات ....

انگار داشتم به خودم میگفتم

این داستان خیلی الهام بخشه برام ، و خیلی خوشایند و قشنگ

ببین هیچوقت واسه دنبال کردن رویاهات دیر نیست :)))

جمعه نوزدهم آبان ۱۴۰۲ ساعت 19:45 توسط Light | 

بعدا میتونه بیاد و روزاتو خراب کنه

پس ادمای محترم و انتخاب کنید : )

۱۴۳۳

جمعه نوزدهم آبان ۱۴۰۲ ساعت 19:21 توسط Light | 

اگه دوس داشتین با فیلترشکن برین به [ به این لینک ] و بگین من کدوم بنظرتون میام ؟

۱۴۳۲

جمعه نوزدهم آبان ۱۴۰۲ ساعت 14:27 توسط Light | 

من مثل یه درخت پیر ذوق داشتم از دیدن باغبان قدیمی

ولی اون تبر پشت سرش قایم کرده بود

:)

1431

پنجشنبه هجدهم آبان ۱۴۰۲ ساعت 1:20 توسط Light | 

I want you to know that I am really proud of you

You reached a milestone and acquired a marvelous degree well-deserved

Thank you for putting your life behind others and thank you for all your efforts in becoming a Dr

You are truly a smart and deserving person

And I am proud of you

#cherry.

چری عزیز دلم میخواس بهت میگفتم چقد جمله هات قدرت دارن و چطوری میتونن مث گدازه های اتشفشان خستگیام و تو خودشون آب کنن .‌ دلم میخواس بهت میگفتم که دلم میخواد همیشه تو زندگیم بمونی به هر عنوانی . دلم میخواس بگم انقد بودنت هیبت داره که گور بابای جای خالی هرچی که نیس. تو خیلی گود و عمیقی مثل اسمون بی انتها . میشه در تو بدون سقف پرواز کرد. من یه بوته ی بزرگ و با شکوه گل سرخ نیستم، من یه گل وحشی ریزم که داره سعی میکنه از لای شکستگی های آسفالت بیرون بیاد. تو میبینی وقتی کسی نمیبینه ، تو تو چشمای من یه دشت پر از گل میبینی و به ریشه های کوچیکم جرات روییدن میدی‌‌. تو زنجیر آرزوهای وحشیم و باز میکنی تا توی سینم بتازن‌ و سورتمه ی زندگیم و جلو ببرن توی این عصر یخی، از زیر خروار بهمن ها. شاید رو زمین دوریم از هم مثل دو تا درخت در دو طرف جنگل، ولی مطمئنم تو اعماق خاک‌، یه نقطه ای هس که ریشه هامون هم و محکم بغل کردن و از هم جون میگیرن.

دلم میخواس بهت میگفتم و لعنت به همه ی اماهای حال خراب کن

سه شنبه شانزدهم آبان ۱۴۰۲ ساعت 10:53 توسط Light | 

هیچ پروانه ای گرفتنش اندازه این یکی سخت نبود.

خوشحالم؟ بله خیلی . همه پروانه ها تو قفسه سینم میرقصن. من یادم نرفته که این آرزوم بود. حالا اینکه حقیقت به قشنگی رویاهای ادم نیست چیزی نبود که بتونم تو 18 سالگی بفهممش. خوشحالیم از بابت طی کردن و رسیدنه نه از بابت خود پروانه ی مطب تهرانم. این ازون بالاتره. و فهمیدن این جمله ها یه سی سال سن میخواست، حداقل برای خودم.

ینی از الان خوشبحال هرکسی که تو تهران تب کنه :))))

1429

سه شنبه شانزدهم آبان ۱۴۰۲ ساعت 10:44 توسط Light | 

کتاب رو تحویل گرفتم و نقشه هام و همه نقش بر آب شده دیدم

بابا قدیما دو سه تا ورق خالی داشت هرکتابی اول و آخرش . باید یه عالم ورق میزدی تا برسی به متن اصلی. این بگو یه پاراگراف جای اضافی داشته باشه :((

چاپ نقاشیاشم خیلی بی کیفیته . البته انتظار چاپ رنگی نداشتم ولی دیگه نه درین حد داغون

البته هم اون همچنان قشنگیای خودش و داره

هم من خلاقیتای خودم و که از آب در بیارم نقشمو یطوری :))

بهرحال فقط یه یادگاروئه خیلی چزا مهمتر ازین هدیه دادنا و گرفتناست

1428

دوشنبه پانزدهم آبان ۱۴۰۲ ساعت 21:32 توسط Light | 

زیِ عزیزم :)‌ میدونم بودن آدمایی که زندگی و برات رنگی تر میکنن خیلی خیلی لذت بخشه اونم بعد از کلی موندن تو رابطه های مریض و سمی ‌. ولی عادت نکنی که عادت کردن بلاست حتی به آدمای درستش . بقول سهراب :

یاد من باشد تنها هستم

۱۴۲۷

دوشنبه پانزدهم آبان ۱۴۰۲ ساعت 10:14 توسط Light | 

اگه خودت از تایمت استفاده نکنی.

said Poori

۱۴۲۶

دوشنبه پانزدهم آبان ۱۴۰۲ ساعت 9:38 توسط Light | 

عنقریبه که کادویی که برای پوری در نظر گرفتم به دستم برسه .

نسخه کاغذی و زبان اصلی [ این کتاب ] گوگولیه البته با مقدمه و موخره ی ویجه ای که در نظر دارم روش پیاده کنم . میخوام اولش بنویسم Seven simple reasons why it is nice to have you in my life

شیش تاش و تو مقدمه میذارم که واقن سیمپله در مورد شنیدن موسیقیهای نابتر، خواب راحت تر، غذای خوشمزه تر، گفت و گوی عمیقتر، خنده های بلندتر، مطالعه ی باکیفیت تر. برای هرکدومشون یه نقاشی گوگولطور کوچولو در نظر دارم.

هفتمیش تو صفه اخره: و هزاران دلایل پیچیده تر که از من آدم بهتر و قوی تری در هستی میسازه : ))) نقاشی این اخریه رم دوست دارم نشونتون بدم . [ لینک پینترست ] لازم به ذکره شخصیت همه ی بقیه این نقاشیا هم همیشون اَستن .

چقد ذوق دارم واسه این کار

۱۴۲۵

دوشنبه پانزدهم آبان ۱۴۰۲ ساعت 9:8 توسط Light | 

وقتی داشتم‌ گریه میکردم اصلا تو دوربین نگا نمیکرد. کی میدونه شاید داشتم پروانه آتش میزدم :))

#چری

۱۴۲۴

دوشنبه پانزدهم آبان ۱۴۰۲ ساعت 8:48 توسط Light | 

فک کردم بالاخره نامه های فدایت شوم این اپلیکیشنه تموم شده که یهویی دیدم نوشته از یه پیپری که فداش میشی برامون یه خلاصه ی 500 کلمه ای بنویس.

1423

دوشنبه پانزدهم آبان ۱۴۰۲ ساعت 8:44 توسط Light | 

انقد که من دارم ساعت توکیو رو نگا میکنم هر دقه

1422

دوشنبه پانزدهم آبان ۱۴۰۲ ساعت 6:31 توسط Light | 

بابام هر روز صب تو مسیر میخندوند منو .

۱۴۲۱

مشخصات
من درین خانه به گمنامی نمناک علف نزدیکم من از دور دست ها آمده ام
از مزارع گندم
از کرت های جاری
و از سرزمینی که آسمانش تنها دو پیراهن دارد
روزها آبی می پوشد
و شبها پیراهنی بلند
که تاب می خورد در رقص هزار و یک ستاره ی روشن.

من از دوردست ها آمده ام،
از کوچه های کودکی،
از شهر رنگین قصه های پدر در شبهای کشدار زمستان
و از چشمان هستی بخش مادرم
که تمام مهربانی ش را در نگاهش به من می بخشید!

باورم کن که شعر در من طغیان یگانگی است
و حماسه ی دوست داشتن
من دیگر گونه دوست می دارم
و دیگر گونه یگانه ام
مرا تنها می توان با من سنجید و تو را تنها با تو!
...
پارس تولز ابزار وب

B L O G F A . C O M