پنجشنبه پانزدهم آبان ۱۴۰۴ ساعت 0:27 توسط Light | 

[رمز همون قبلی]


این روزا خیلی دل تنگم

چهارشنبه هفتم آبان ۱۴۰۴ ساعت 22:40 توسط Light | 

سلاااام و صد سلااااااام ،

از سپتامبر که آغاز رسمی سال تحصیلی جدید بود من اینترنشیپم و تو یه شرکت دارویی بین المللی شرو کردم . پروژه ای که داشتم روی یک مکمل بود که شرکت ادعا داشت میتونه سطح استرس رو کم بکنه .

پروژه خیلی طراحی فانی داشت. اینطوری بود که شرکت کننده رو میذاشتیم جلوی دوربین [البته دوربین ضبط نمیکرد ولی شرکت کننده فکر میکرد داره ضبط میکنه واقن] و هیئت داوری و مثلا میگفتیم پنج دقه درمورد شغل ایندش صحبت بکنه و وظیفه هیئت داوری این بود که هی ازش ایراد بگیرن و یطورایی تند برخورد کنن انقد که اون بنده خدا استرس بگیره. واکنشای استرس قشنگ توشون معلوم میشد از لرزش صدا تا گر گرفتن لپ ها که بخصوص تو چهره های اروپایی خیلی مشهود میشه . بعدش ازشون میخواستن که از یه عدد رندم ۶ تا ۶ تا کم کنن و هروقت اشتباه میگفتن باید از اول شرو میکردن . اینجا هم بهشون استرس میدادن مثلا میگفتن تندتر بگو ، بدنت و تکون نده، تو دوربین مستقیم نگاه کن ، واقن تندتر ازین نمیتونی حساب کنی ؟ و ..‌ بهش میگن social stress test . و بعد سطح هورمونهای استرس در خون و بزاق و همینطور ضربان قلب اندازه گیری میشد. بعد مصرف مکمل رو شروع میکردن روزانه یک عدد. و بعد از دو هفته تست استرس تکرار میشد و اندازه گیری های قبل و بعد از مصرف دارو با هم مقایسه میشد که انتظار داشتیم کسایی که دارو رو گرفتن در نوبت دوم تست سطح هورمونهای استرسشون و نوسانات ضربان قلبشون کمتر از گروهی باشه که پلاسبو ( دارونما ) میگرفتن . (امیدوارم توضیحاتم مفهوم باشه 🤣🤣🤣)

و وظیفه من چی بود ؟ از چسبوندن اعلامیه دعوت به مطالعه تو بورد بیمارستان و دانشگاه گرفته، تا خرید از سوپری برای صبحونه و ناهار شرکت کننده، غربالگری شرکت کننده، پر کردن فرما، وارد کردن داده به نرم افزار ، آماده کردن تیوبهای جمع اوری خون و بزاق ، آماده کردن بزاق و نمونه های خون برای اندازه گیری های ازمایشگاهی ،گاهی نشستن به عنوان هیئت ژوری، بردن نمونه ها تا یخچالای مخصوص .... و از فوریه میشد تست الایزا روی نمونه ها و آنالیز داده و نوشتن گزارش نهایی .

اینا وظیفه های مرتبط با پروژه بود. غیر ازین، خورده تسکای دیگه از پروژه های دیگه روی مکملای دیگه هم بهت میدادن. مثلا این اخرا ازم خواسته بودن رژیم غذایی شرکت کننده های یک مطالعه ی دیگه رو بررسی کنم و حساب کنم هر فرد در هروعده غذاییش چند میکروگرم فلان چی چی اَک رو مصرف کرده . یا مثلا یه پرزنتیشن بسازم از همه پروژه هایی که روی یک مکمل دیگه انجام دادن ...

کار تو اونجا چه فرقی با کار تو ایران داشت؟ همه آدما ان تایم میومدن و میرفتن. هرکس میخواست استراحت کنه میرفت تو اتاق استراحت و با دوستا و همکاراش قهوه و چایی میخورد و برمیگشت. یعنی وقتی کار میکردن واقعا کار میکردن وقت استراحت هم استراحت‌ . کلی میتینگ برگزار میشد . تو میتینگ مرتب چک میشد هرکی داره چیکار میکنه، هر کار تا کجا پیش رفته، مشکل هر پروژه الان چیه ، برای اون مشکل باید چی کار کرد. مرتب وظیفه ها تقسیم میشد . همه چی قشنگ برای همه شفاف بود. بجز میتینگای کلی که همه بودن، میتینگای جزئی هم داشتیم که یک گروه که روی یک پروژه هستن با هم داشتن . سه شنبه ها روز تمیز و مرتب کردن بود. به گلا اب میدادیم ، میزامون و مرتب میکردیم، آشغالا رو بیرون میبردیم ، و بعد هم شرکت بهمون ناهار میداد. اینطور که میز میچیدن. پنیر و ماست، هوموس ( یه چیزی مثل الویه ولی بجای سیب زمینی مایه اصلیش نخوده)، چند نوع کالباس، چند نوع نون، موز و سیب و انگور ، و چند تا چیز میز دیگه که نمیدونم چی بودن[ به مامانم میگفتم برامون سفره کوکب خانوم انداختن]. اینا همه ش شرکتی و بسته بندی از فروشگاه سفارش داده میشد. باقیش هم توی یخچال میموند و تا دو سه روزی میشد ازش ارتزاق کرد‌.

و چرا بعد یک ماه استُپ کردم و خوشحال نبودم؟ اول اینکه من اونجا رو انتخاب کردم چون اینترنشیپ توی شرکت با کمک هزینه ماهانه برام همراه بود. ولی اگر پروژه رو توی دانشگاه برمیداشتم برام کمک هزینه نداشت. دوم اینکه فکر میکردم بعد از دوره اینترنشیپم میتونم استخدام شم و اونجا به کارم ادامه بدم. وقتی اونجا کارم و شروع کردم اولین چیزی که متوجه شدم و چشمم و گرفت این بود که ۹۵٪ کسایی که اونجا میدیدم چه تو قسمت ریسرچ بودن چه مالی چه دفتری همه اینترن بودن! کلا سیاست این بود که شرکت رو اینترنها بچرخونن و هر اینترنی که دورش تموم میشد و میخواست بره، یه مدت به اینترن جدید آموزش میداد که چیکار کنه. و با اینکه شرکت کاملا اینترنشنال بود و از سوریه و سورینام و پرتقال و فرانسه و آلمان و همه جا آدم توش کار میکرد اون اندک آدمایی که استخدام بودن همه هلندی بودن. خلاصه که تو هفته اول ازین نظر روشن شدم که احتمال استخدامم اینجا اندکه و شرکت سیاستش اینه که نیروهاشو از اینترنها تامین کنه. یعنی از دلایل موندنم فقط کمک هزینه رو داشتم.

ازونطرف موضوعی که روش کار میکردم اصلا برام جذابیتی نداشت. اصلا تو حیطه علاقم نبود. نه مربوط به بیمارای نوروژنتیک بود که تو ایران باهاشون کار میکردم و همیشه جلو چشمامن نه درمورد سرطان که همیشه دوست داشتم روش کار کنم. با اینکه کلی ازم وقت و انرژی میبرد هیچ چیز تازه ای بهم یاد نمیداد. تو هفته دوم همه چی برام روتین و تکراری بود. ضمن اینکه کلی بدو بدو و پادویی داشت. یخچال نمونه ها طبقه سوم بود و چون نمونه ها رو تو نیتروژن مایع باید حمل میکردیم اجازه استفاده از اسانسور نبود. هر روز بین دانشگاه و شرکت و یخچال و سوپری در طردد بودم . واقعا پاهام ورم میکرد بعضی روزا. دو تا اتفاق دیگه افتاد که خیلی ناامیدم کرد. یه بار با کلی ایده های جدید رفتم پیش سوپروایزر شرکت گفتم این و اون و فلان چیزم اندازه بگیریم توی خون به فلان و بیثار دلیل. گفت سعی کن پیچیدش نکنی و سخت نگیری. بعدم پروژه همونه که از قبل تعریف شده و ما توش دست نمیبریم ما فقط پروتکل و دنبال میکنیم. یبار دیگم خواستن یه پرزنتیشن درست کنم چون شرکت کولا میخواست یکی از مکملاشون و اضافه کنه به محصولاتش که شرکت ادعا داشت عملکرد مغز و بالا میبره (cognition). گفت این نمودار و از فلان مقالمون به پرزنتیشنت اضافه کن. من مقاله رو خوندم و دیدم که نوشته تفاوت از نظر آماری معنا دار نیست. این جمله ساده شدش اینه که ما نمیدونیم عملکرد مغزِ بهتر یافته تصادفیه یا واقعیه . اما بهم گفت همینکه نمودار بالاتره کافیه و رویکرده بیزینس با اکادمی فرق داره . این دو تا اتفاق خیلی زد تو پرم. اول اینکه فهمیدم من یک نیروی کار بازو هستم تا ایده و فکر و خلاقیت و دوم اینکه ممکنه از نتایج این پروژه استفاده ی غیرصادقانه و صرفا بازاری بشه .

همه اینا همراه شد با حضور یه اینترن دیگه که قوز بالا قوز بود‌ . اون هم روی همین پروژه کار میکرد ولی قرار بود یه بخشی از نتایج رو من ، و یه بخشی رو اون در پروژه و پایان نامش گزارش کنه . این دختره از ترکیه بود و بینهایت بینهایت بدجنس، بد ذات . ازینا که تو روت میخندن و از پشت بهت خنجر میزنن. همه اشتباهاش گردن من مینداخت . خودش خودش رو با من در رقابت احساس میکرد و برای بردن این رقابت هرکار بچگانه ای که فکر کنین میکرد. درین حد بچه گانه که فرمایی که من اماده میکردم و برمیداشت از پوشه ! لیترالی برمیداشت !! تا وقتی من باید فرم و به سوپروایزر ارائه کنم نداشته باشم و خنگ و دست پا چلفتی به نظر بیام ‌. این یه مورد از موذی کاریاشه . یعنی یه نقشه هایی میچید و یه کارایی میکرد باید بیان ازش سریال ترکیه ای بسازن :)))))) واکنش من ؟ فقط واااااا تا ابد و حیرت و تعجب !

و من از هفته سوم تصمیم گرفتم اینترنشیپم و عوض کنم . کلا دو تا ایمیل دادم یکی به بخش ژنتیک و ژنومیک، به استادی که روی بیماریهای نوروژنیتک کار میکرد. و یکی هم به استادی که روی نقش انتقال دهنده های عصبی روی تومور ها کار میکرد.

استاد اول جوابم و داد. همدیگه رو دیدیم . و خیلی خوش شانسانه یک پروژه برام داشت ! واقن بال دروردم ..... ازین نظر که هم تو زمینه مورد علاقمه ، هم خیلی راز آمیز و قشنگ و پیچیدست و جا داره برای ایده پردازی و خلاقیت پراکنی و اکتشاف ، هم براش باید از نرم افزار پایتون و R studio استفاده کنم که هیچکدومشون و حرفه ای بلد نیستم و قول داد یادم بده . هم اینکه میتونم از خونه کار کنم خیلی وقتا چون بخش اصلیش آنالیز داده ست و داده ها از قبل جم آوری شده. هم طرف مثل من پزشکه و بعدا phd گرفته و خیلی خیلی خوب میتونه شرایط من و درک کنه و کلا از هر نظر ۱۰۰. بخصوص من اگه بخوام در آینده تو نورولوژی تخصص بگیرم این پروژه ای که تو این دانشگاه انجام میشه میتونه در سی ویم بدرخشه .

و اما بگم از خفانت این پروژه : آقا اومدن از ۹۵ تا بیمار پارکینسون سلول گرفتن . یکی از سلولهای خون. این سلول رو در پروسه های ازمایشگاهی تبدیلش کردن به سلول بنیادی‌‌ . سلول بنیادی سلولیه که این پتانسیل و داره به هر نوع سلولی که بخوایم تبدیل بشه. و بعد اومدن سلولهای بنیادی رو طی یه فرایندی که ۶۰ روز طول کشیده تبدیل به نورونهای دوپامینرژیک کردن . که خب خیلی خفنه چون ما نمیتونیم بریم از مغز یه بیمار زنده پارکینسونی نورون برداریم و بررسیش کنیم ولی اینطوری این مسیر و خودمون دور میزنیم و طی میکنیم و چون سلول از خود شخص بیمار گرفته شده از نظر ژنتیکی کاملا مشابه ژنتیک خود بیماره. و من قراره ببینم تو بیمارای مختلف که نقصای مونوژنیک یا پلی ژنیک متفاوتی داشتن ، مسیر بلوغ یک سلول و تمایزش به نورون دوپامینرژیک چه تفاوتی در سطح ژن ، rna , و پروتئین با افراد سالم داره . اگه مسیرایی که خرابن پیدا بشن اون وقت میشه راه اصلاحش رو هم پیدا کرد و سرنوشت یک سلول رو از یک نورون دوپامینرژیک پارکینسون زا به یک نورون دوپامینرژیک سالم تغییر داد و این همه اون چیزیه که من میخوام ! بر دوش منه که با انالیز دیتاست های پیچیده، و تطابقش با یافته های پیشین و اون چیزی که از نظر تئوری انتظار میره نور بندازم تو مسیر تکامل سلولی و دریابم کجاها چیا خراب پیش میره :)))))

تکبیر. چه سخنرانی ای شد :))))))))

جابجایی من از پروژه ای که تو شرکت داشتم به پروژه ی دانشگاه خودش یک هفته زمان برد تا هماهنگیاش انجام بشه. یه قسمتش صحبت کردن با سوپروایزرِ دانشگاهیِ پروژه قبلیم بود. چون پروژه قبلی تو شرکت بود علاوه بر سوپروایزری که تو شرکت داشتم، یک سوپروایزر هم براش تو دانشگاه داشتم . با هم که صحبت کردیم بهم گفت صادقانه بخوام بهت بگم سی ویِ تو از همه کسایی که دارن تو اون شرکت کار میکنن قوی تره 🥺 و ذهن تو رو تا اونجایی که من شناختم به اندازه کافی به چالش نمیکشونه 🥺🥺🥺 و این بهترین تصمیم برای توئه‌ . بعدم خودش با شرکت صحبت کرد که من و بیشتر ازین نگه ندارن و بذارن برم . کلی برام ارزوی موفقیت کرد و گفت هروقت خواستی بیا با هم قهوه بزنیم ☕️☕️

حالا اون آب باریکه شرکت رو دیگه نمیگیرم ولی احساسم از همه نظر بهتره.

این هفته آموزشهای R studio تموم میشه و از هفته دیگه دیتاست اصلی رو میگیرم . یاد گرفتنش برام خیلی سخته . یه سری اسکریپت ( کد) رو باید خودم بخونم و سر دربیارم هر کدوم چیکار میکنن و از نظر آماری چه معنا و مفهومی دارن . خدا رو شکر که چت جی پی تی هست . البته که اون هم خودش خیلی وقتا گیج میزنه . هر هفته چارشنبه ها سوپروایزر جدید رو میبینم و پیشرفت کار و بررسی میکنیم . هنوز به جاهای هیجان انگیزش نرسیدیم ولی واقن دلم خیلی روشنه که ازین پروژه راز های شگفت انگیزی هویدا شن .

بازم طومار نوشتم !

باشد که رستگار باشم ( باشیم همگی ، باشند همه )

دوشنبه پنجم آبان ۱۴۰۴ ساعت 12:15 توسط Light | 

سلام و صد سلام ، رمز و اگه خواستین به ادرس وبلاگی که میذارین میفرستم.

جمعه عصر_آخرین امتحان زبان
آخرین دقیقه های وقتِ آخرین امتحانه. تایمر گوشه ی پایین دسکتاپ قرمز شده و عدد ۵ رو نشون میده. فقط ۵ دقیقه دارم و هنوز سه تا سوال از قسمت Lezen [reading] بیجواب موندن. تصمیم میگیرم هرچی به ذهنم میرسه بنویسم که حداقل بیجواب نمونن. متن یه متن بی رحمانه پیچیده در مورد AI هست. پر از کلمات قلمبه سلمبه و جمله هایی که

مشخصات
من درین خانه به گمنامی نمناک علف نزدیکم من از دور دست ها آمده ام
از مزارع گندم
از کرت های جاری
و از سرزمینی که آسمانش تنها دو پیراهن دارد
روزها آبی می پوشد
و شبها پیراهنی بلند
که تاب می خورد در رقص هزار و یک ستاره ی روشن.

من از دوردست ها آمده ام،
از کوچه های کودکی،
از شهر رنگین قصه های پدر در شبهای کشدار زمستان
و از چشمان هستی بخش مادرم
که تمام مهربانی ش را در نگاهش به من می بخشید!

باورم کن که شعر در من طغیان یگانگی است
و حماسه ی دوست داشتن
من دیگر گونه دوست می دارم
و دیگر گونه یگانه ام
مرا تنها می توان با من سنجید و تو را تنها با تو!
...
پارس تولز ابزار وب

B L O G F A . C O M