چهارشنبه هجدهم مهر ۱۴۰۳ ساعت 3:37 توسط Light
|
Vafa:
سلام
میخواستم ازت معذرت خواهی کنم
بابت همه مسائلی که پیش اوردم
امیدوارم بتونی منو ببخشی
اشتباه کردم
ببخش منو
بلد نیستم خوب بنویسم و احساسم رو بگم ولی بدون بابت همه اتفاقات ازت معذرت میخوام
امیدوارم یه فرصت دیگه بهم بدی تا ثابت کنم با تمام ناراحتیایی که بوجود اوردم دوست دارم
تو تمام منی زهرای عزیزم
حق با تو بود
نباید ازت درخواستی میکردم که بهت استرس بده
و منه احمق متوجه اش نشدم
منو ببخش
لطفا فرصت جبران بهم بده
از صبح ۵۰۰ هزار بار زنگ زد طوری که من نمیتونستم با گوشیم کار کنم عملا . اصلا دلم نمیخواست بلاکش کنم ، بخاطر دوستی طولانیمون و بخاطر همه کمکاش. ولی ازونجا که نیاز داشتم به گوشیم و مهم تر ازون به ارامش ، بعد از چند ساعت تماس مداوم نزدیکای ظهر بلاکش کردم
بعد ازون شیرین تماس گرف باهام و حالم و پرسید. که عجیب بود برام . گف یکی از دوستات به اسم فلان زنگ زده به من سراغت و میگیره . اوکی ای ؟ میگه بهش جواب نمیدی . گفتم اره اوکی ام و از قصد تماساشو جواب نمیدم. گف خب پس من چی بگم بهش ؟ چون سه بارم با من تماس گرفته. معذرت خواهی کردم بابت مزاحمت و گفتم که بگه با من تماس گرفته و حالم خوبه و همین.
بعد وقتی تو ماستریخت داشتم میرفتم سمت کلاس زبانم خانوم میم پیام گذاشت که کجایی بهت زنگ بزنم ؟ گفتم نکنه در مورد وفاست؟ گف اره بهم پیام داده. گفتم من سر کلاس میرم و بعدم میرم بیرون یجایی شام. حوصله صحبت ندارم درین مورد. بعدا شاید یه وقت دیگه حرف زدیم .
و وقتی از کلاس اومدم بیرون با یک بشکه سَم از طرف خانوم میم مواجه شدم ( پیامایی که تو جواب من فرستاده بود):
تو خودت میدونی من تو این مدت ک دوستیم هیچوقت نقدت نکردم تو خیلی جاها کمکم کردی و واقعا دلم نمیاد این حرفا رو نزنم و کمکت نکنم. حتی اگر بعدش از من بدت بیاد.
یه سری واقعیت هاست ک فک میکنم ازشون فاصله گرفتی من ب عنوان دوست میخوام بگم بهت.
زهرا فکر کردی با این سن و سال این ویژگی های ظاهری این اخلاق و رفتار این میزان همکاری و مشارکت و همدلی تو رابطه چند نفر پسر خوب نرمال حاضرند با تو ارتباط بگیرن؟ حالا از بین اینایی که حاضرند ارتباط بگیرن چند نفر حاضرند رابطه طولانی مدت بگیرن باهات؟
میدونی که خیلی از پسرا لاشین
هر پسری ک عاشقت میشه خدا تو سرش نزده که بدبخت و بیچاره نیست.درمونده و مستأصل نیست میدونی که وضعیت پسرا تو تمام دنیا از ما خیلی بهتره. چرا...چون اونا محدودیت سنی واسه ازدواج ندارن. یه مرد تو چهل سالگیش هم میتونه جذاب باشه. ما دخترا تو چهل تموم میشیم عملا. پس یکم واقع بینانه تر به شرایط نگاه کن.
من ک با وفا نسبتی ندارم نه ازش خوشم میاد نه پیامی دادم بهش نه هیچی.
فقط چون تو دوستمی و دوستت دارم ک اینا رو دارم واست میگم .بشین یکبار معیار هایی ک برای ازدواج و رابطه طولانی داری رو کاغذ بنویس. بعد ببین تو چه امتیازی داری و این پسره چه امتیازی.حالا اگر امتیازتون برابر بود این پسر میتونه گزینه مناسبی واسه ازدواج باشه. بقیه ش رو دیگ باید برید مشاوره.
اینا رو گفتم از ترس اینک این مدت ک داری تصمیم میگیری وفا ب دردت میخوره یا نه یه وقت با کسی ارتباط کوتاه مدت نگیری چون اون موقع وفا رو از دست میدی .محمد هم گفت بم زهرا این اشتباه نکنه وفا ترسیده و واقعا زهرا رو دوست داره ک من بلاکش کردم محمد هم اونجور حرف زد باهاش باز دنبال یه راهه تو ج بدی بهش. یا از فنلاند اومد هلند بخاطرت کمکت کرد و خیلی چیزای دیگ ک خودت میدونی من نمیدونم
بهرحال حواست باشه این آخرین توصیه های من به تو
حتما مشاوره ی خوب برو همین اوحدی خوبه
محمد هم قاطی کرده ازم خواست بلاکتون کنم
مراقب خودت باش
ینی همه دوست و رفیق دارن مام داریم :))))
قشنگ نوشته تو گوه خاصی نیستی نه ظاهری نه اخلاق و رفتاری ، میشه چهل سالِت، تموم میشی، و تنها میمونی. پس همین وفا رو هرطوری که هست بچسب .
و این سمی رو که طبخ کرده با حرکت اخرش که بلاک کردن من بوده کامل کرده ، اونم به دستور و توصیه دوزپسر سم تر از خودش.
حالا خوبه خودش برداشته پیام داده به من ، نه برعکس، که بعد برداره بلاکم کنه .
ینی همه ماجرای من با وفا یطرف، دیدن این پیاما و بلاک شدنم یه طرف دیگه .
واقن چی زده که این حرفا رو زده بعدش نمیدونم . برای این ذهن بسته، مسموم، و فاسد بیشتر برای خودش متاسفم. چون اون با این ذهنیت زندگی میکنه، ذهنیتی که من چن دقیقه هم نتونستم تحملش کنم.
من همین گوه غیرخاصی که هستم ( از نظر اون) با تمام قلبم دوست دارم . همه ویژگی های ظاهریم و دوست دارم. مثل هر ادم دیگه اخلاق خوب و اخلاق بد دارم . و حتما از خودم در برابر هر خطر و هر تنشی مراقبت میکنم میخواد از طرف دوستم و بخاطر دوست داشتنش باشه یا از طرف دشمنم و از روی دشمنی. و فدای یه موی زائدم اگه هیچ پسر خوب و نرمالی وارد رابطه نشه باهام . گور بابای همه پسرا. الان خودش فک میکنه اون پسره ادم نرمالیه تو زندگیش ؟؟ یا مثلا فک میکنه ملکه زیبایی ای چیزیه ؟؟ ای بابا :))))))))) بعد دخترا ۴۰ سالگی تموم میشن ؟؟؟ من هیچی اصن. ینی خودش ده سال دیگه خودش رو تموم شده میدونه؟
اون پسره که باهاشه رو من یبار بیشتر ندیدم از نزدیک، و انقد مسموم بود که نتونستم بیشتر از یک ساعت تحملش کنم . همین فرمایش اقا محمد که گفته بلاکم کنه نشون میده زهر این پسر رو.
حالا که بلاکم کرده [ و بسیار خوشبختانه ]. هرچی این ادمای سم پراکن با فکرای متعفن کمتر ، تو رهاتر و به خودت نزدیکتر. ولی اگه بلاک نبودم بعد از تشکر بهش میگفتم یخرده کمتر تو اینستا و فضاهای مشابه بچرخ. بعدا خودت میفهمی چرا .
بعد از کلاس زبان آقای پلیس اومد دنبالم. البته با یک ساعت تاخیر. من اون یک ساعت رو رفتم نشستم دانشکده حقوق. ساختمونش انقد قدیمی بود که اگه بچه ها بهم نگفته بودن این واقن دانشکده حقوقه، فک میکردم یه اثر تاریخیه که مثلا ادمای عادی اجازه ورود ندارن بهش . اونجا نشستم به انجام یه تیکه از پروژه تا رسید. بعد رفتیم رستوران همیشگی برای شام و من براش ماجرای وفا رو توضیح دادم . گفتم نگران اینم که بعد از مرحله خواهش، وارد فاز خشم و کینه بشه و بخواد بلند شه بیاد اینجا ابروریزی . (و یه حسی بهم میگه که میاد) گفتم ازینکه یه دوست خوبم و از دست دادم، ازینکه مجبور شدم بلاکش کنم، ازینکه بهش حس استیصال دادم عمیقا ناراحتم. و بعد هم از بشکه سم خانوم میم رونمایی کردم :)))).
درمورد وفا گف هیچ خطری نمیتونه تهدیدم کنه. حتی اگه بلند شه بیاد اینجا، زنگ میزنه و تو مثل وقتی که خونه نیستی جوابشو نمیدی و اگه موند و وایساد و مزاحمتی خواست ایجاد کنه زنگ میزنی به من که یا خودم یا نیروهای گشتی دیگه میایم سراغش و اینجا بی صاحاب نیس که کسی بتونه به راحتی کسی رو تهدید کنه یا اذیت بکنه. بعدم تعهد میگیریم که تا چند کیلومتری محل کار و زندگی و تحصیلت نیاد و پسش میفرستیم خونه. گفتم دلم میخواد باهاش صحبت کنم و بخوام بدون اینکه رابطه عاطفی داشته باشیم دوستیمون و ادامه بدیم . چون اون یکی از دوستای خوب من بود. و من درحالیکه وفا رو برای رابطه عاطفی نمیخوام، برای دوستی میخوام. ولی ایشون گف حتی اگرم قبول کنه ، اون حس عاطفی که با تو تجریه کرده همیشه درونشه و دوباره سرک میکشه، دوباره تنش میشه. و دفه بعد دوباره به این نقطه رسیدن اسیبا و درد و رنجای بزرگتری برای جفتتون داره.
البته من فک میکنم این جدایی بیشتر به نفع وفاست. چون من از رابطمون راضی بودم ولی اون اغلب ناراحت بود. اغلب باور داشت من در حد انتظاراتش بهش بها نمیدم . و این دلش رو میشکوند. اون واقن دلش میخواست من برای داشتنش یه بهای بزرگ بدم درحدی که مثلا یه هفته دانشگاه نرم ، برم پیشش فنلاند. یا یک سوم همه داراییم و قرض بدم بهش یهویی. همچین خواسته هایی داشت که کاملا متضاد هدفی بود که من بخاطرش اومدم. و میگف چون اون حاضره بخاطر من خانواده و زندگیشو رها کنه بیاد اینجا با من زندگی کنه، منم بخاطر اون باید هرکاری بکنم. ولی من تو موقعیت انجام هرکاری نیستم. و حتی اگر هم باشم بازم هرچیز که باعث اسیب و دردسر برای خودم بشه رو نیستم.
در مورد خانوم میم، بهم گف احتمالا فرافکنی کرده. ینی فکرا و نگرانیایی که در مورد خودش داشته و باعث شده با این پسره بره تو رابطه رو الان فرافکنی کرده به تو. احتمال حسادت رو هم مطرح کرد. که بنظرم بی ربط هم نیست. چون قبل ازین چندین بار گفته بود به این که من با تنهاییام راه میام یطوری بالاخره غبطه میخوره ولی اون حتما باید درگیر یه رابطه باشه هرچقدم بی کیفیت و بیخود.
و نهایت بهم گف که تو یه تغییر بزرگ دادی به زندگیت با این مهاجرت و طبیعیه که ارتباطت با یه سری ادما که مربوط به کانتکس زندگی قبلی تو بودن به نحوی تموم بشه و با ادمایی وارد رابطه بشی که برای این شرایط جدید تو هستن. وقتی ارتفاع میگیری یه سری وزنه ها ازت کنده میشن و این طبیعیه و باید اجازه بدی زندگی کار خودشو که بلده انجام بده.
بیخود نیس که ایشون لایف کوچ هم هست. وقتی که صحبت میکنه، صداش، لحنش، نگاهش ، انقد اطمینان بخش و نافذه که تو هیچ شکی در مورد درستیشون به خودت راه نمیدی.
شانسم همون اول تو بشقاب پاستای من یه تیکه مو پیدا شد و من دیگه نتونستم بخورم. ایشون هم اصرار که یه چیز دیگه سفارش بده. منم انکار که سیرم فقط چون میخواستم صحبت کنیم خواستم ببینمت . بعد یهویی ظرف پاستای منو گذاشت جلو خودش و پاستای خودش و جلوی من . مال اون پاستا با ماهی زالم بود. و من یه قاشق امتحانش کردم و بنظرم ترکیب طعم ماهی و پاستا خیلی غریب بود . گفتم واقن سیرم :)) دیگه من نشستم تا ایشون غذاش تموم بشه. ازونورم اقای چارشونه گیر سه پیچ که چرا نخوردی غذاتو و قبل اینکه من چیزی بگم آقای پلیس گف قبلا ته بندیاشو کرده و سیره. نمیدونم چرا هیچ اشاره به موی توی غذا نکرد . یا نمیخواست خجالت زدشون کنه یا هم که دلش به حال اون کارگری که تو اشپزخونه ست سوخت. اقاهه از نظر فیزیکی محدوده.
موقعیت دو بامداد. فردا باید یه تیکه از پروژه رو تموم کنم. یه مقاله هست که برای کلاس فردا باید بخونم. و چندتا تست شخصیت شناسیه که منتورم خواسته پر کنم و براش ایمیل کنم. و امیدوارم یسری از این کارا تا ۶ صیح تموم شه که سر کلاس ۸ و نیمم اماده برسم .