یکشنبه پانزدهم مهر ۱۴۰۳ ساعت 15:36 توسط Light | 

تصمیم گرفتم خورد خورد

یسری از عکسارو تو این کانال تلگرامی اپلود کنم :

https://t.me/+4dHuroktdEc2ZTBk

البته نکته اول اینکه من نه تنها عکاس نیستم، بلکه تو گرفتن عکس معمولی هم مشکل دارم :)))

نکته دوم اینکه اصن اهل عکاسی نیستم انقد که محو لحظه میشم ولی شاید بعد ازین بیشتر عکس بگیرم

چهارشنبه بیست و پنجم مهر ۱۴۰۳ ساعت 10:12 توسط Light | 

Feeling exhusted

یکشنبه بیست و دوم مهر ۱۴۰۳ ساعت 13:25 توسط Light | 

سم رسیییییددددد

سم اعلی

این سم یه سم واگعیه نه ازون سم ها :))))))

وای

هیچوخ فک نمیکردم در زندگیم از دیدن سم انقد خوشحال و شاد و خندان بشم 😅😅😅😅😅😅😅😅

البته بگما، هیچوقت از کشتن هیچ موجودی خوشحال نمیشم . خوشحالیم بخاطر خلاص شدن از روی زمین و توی کیسه خواب خوابیدن در دمای ۵ درجه ست. و خلاص شدن از ضایعات پوستی همواره خارنده

به اقای پلیس گفتم بد نشه دو روز پشت هم دیرتر رفتین

گف او اره دیروز یه ماموریت خیلی مهم از دست رفت . گفتم چه ماموریتی ؟ گف دو تا بچه فسقل زنگ زدن که یه کسی رو میبینن توی جنگل که فک میکنن alien هست چون قد دراز و کت سفید داره و باریکه . ما هم موظف بودیم نیروهای گشتی رو بفرستیم :))))

فک کن اومدی وسط جنگل دور از هیاهو و دغدغه های زندگیت دو دقه هوا بخوری یهو پلیس گشت بیاد بگه لطفا کارت شناسایی گزارش داشتیم که شما مشکوک به alien بودن هستین :)))))))

گوگولیِ مهربون

زودی سم و داد و رفت.

شنبه بیست و یکم مهر ۱۴۰۳ ساعت 15:47 توسط Light | 

تازه از خواب بیدار شدم

و به زندگی برگشتم

الان میخوام یه قهوه بزنم

بعد اون رو تختی و بالش و ملحفه قدیمیا رو ببرم برای لباس شویی و خشک شویی

و بعدشم یه استانبولی پلو بذارم 🙂

درسامم که برن بوق بزنن فعلا :(((

شنبه بیست و یکم مهر ۱۴۰۳ ساعت 7:36 توسط Light | 

دیروز بخاطر پاپولهای خارش دار که هی تو بدنم و بخصوص hands and feet گسترش پیدا میکرد این چند هفته رفتم دکتر و با توجه به سرفه های خیلی طول کشیدم و ضایعات خارش دار فکر کردم که ممکنه الرژی باشه به یه چیزی تو هوا یا غذام. البته که ضایعات خیلی هم شبیه به ضایعات scabies (گال ) بودن ولی هیچ ایده ای نداشتم که چطور گال گرفته باشم

دکتر هم با در نظر گرفتن احتمال الرژی بهم پماد کورتون داد و با توجه به احتمال گال داروی خوراکیشو. سرفه ها رم گف خودش خوب میشه

و امروز ساعت ۵ صبح وقتی خارش گرفتم توی پام ، پا شدم برق و روشن کردم و پتوم و انداختم کنار . و خدای من چی دیدم ؟؟؟ یه bed bug زرد که انقد مکیده بود موقه را رفتن تلو تلو میخورد و چون مطمئن نبودم که bed bug هست و شاید میتونست یه حشره دیگه باشه که اصلا خونخوارم نیست کشتمش و خونی که از شکمش بیرون زد، شَکَم و کاملا رفع کرد

دلم میخواد زار بزنم :////

رو تختی و بالشت و پتو رو انداختم تو کیسه های خرید و گذاشتم روی بالکن . ولی حدس میزنم محل زندگی اصلیشون توی خود تشک تخت باشه که دلم میخواد واقن کل تشک و کل تخت رو ببرم پرت کنم بیرون . اما چون اموال اینجاست نمیشه

با کمردردی که دارم حتی تشک خالی رو هم نمیتونم جابجا کنم . ۱۴۰ در ۲۰۰

واقن ناراحتم

با اعماق وجودم

دارم فکر میکنم هروقت کمردردم بهتر شد تشک و کشون کشونم که شده ببرم تا توی حموم

بعد برم اسپری های ضد باگ بگیرم تمام تشک و تمام تخت رو خیس کنم باهاش

بعد که خشک شد تشک رو تحویل شیرین بدم

و یه تشک نو بخرم . با پتو و ملحفه و بالشت نو

و این پروسه میتونه یکی دو روزم و بگیره فیکس

و تا دل و کمرم خوب بشه و بتونم این کارا رو کنم شاید یکی دو شبم مجبور شم نشسته روی مبل بخوابم

و سوال اصلی تر اینه که bed bug ها از کجا اومدن ؟؟ ینی از قبل توی تشک بودن چند هفتس که درومدن ؟؟

من یه فکر دیگه م دارم که اگه اون باشه واقن عصبانی میشم

و خب راهی ام نیست دیگه

چیزیه که شده

سگ توش

تو این سرمای سگی

چطوری بدون پتو و تشک و بالش سر کنم

اگه انلاین سفارش بدم ۲۴ تا ۴۸ ساعت بعد میرسه حضوری برم نمستونم با خودم هلک هلک بکشم بیارم

و دیگه روم نمیشه باز به اقای پلیس زنگ بزنم

بگم تختم بد باگ داره

برمیداره بلاکم میکنه میگه این دختره هر روز یه دردسر اساسی داره :///

سگ توش

جمعه بیستم مهر ۱۴۰۳ ساعت 10:18 توسط Light | 

کلاهم یهویی گم شده از هفته پیش

گم که چهدعرض کنم

غیب شده

مث قاانی :))

چهارشنبه هجدهم مهر ۱۴۰۳ ساعت 16:50 توسط Light | 

hade aghal se ta adame motamed o tahsil karde o doros hesabi behem gofte budan tu in state ke hasti avvale mohajerat varede rabete atefi nasho

vaghan khak bar sare ahmaghe olaghet

چهارشنبه هجدهم مهر ۱۴۰۳ ساعت 16:25 توسط Light | 

مسیول تمام احساساتی که امروز عصر بهش دست میده بخاطر اتفاقایی که خواهند افتاد خودش به تنهاییه

چون من هم تو این یک ماه اخیر کلی باهاش مدارا کردم که درک کنه ناراحتیاش از من پشتش منطق وجود نداره و حتی برای رابطمون وقت مشاوره گرفتم . ولی اون کل این یک ماه طوری رفتار کرد که ساعت به ساعتش از هم فاصله گرفتیم و اخرسر هم باعث شد وقت مشاوره رو کنسل کنیم

و بعد هم که واضحا گفتم نمیخوام ادامه بدیم نمیخوام در تماس باشیم نمیخوام ببینیم همو

بعد از یه نصف روز تماس پشت سر هم ، که ناچارم کرد علی رغم میل باطنیم بلاکش کنم پاشده اومده اینجا و باز داره ناچارم میکنه علی رغم میل باطنیم به خونم راهش ندم

میفهمم که میخواد اوضاع رو بهتر کنه ولی با هرقدمی که برمیداره پیچیده ترش میکنه

تو پیام معذرت خواهیش نوشته بود من نباید با درخواستام بهت استرس میدادم و فهمیدن این نکته یک ماه ازش زمان برد‌. وقتی فهمید که من گفتم حق با تو، به درد هم نمیخوریم، و خداحافظی کردم

من دیروز واقن نمیخواستم بلاکت کنم وفا

و امروز هم واقن نمیخوام راهت ندم به خونم

تو خودت باعث میشی با تاخیری که در درک مسائل داری

چهارشنبه هجدهم مهر ۱۴۰۳ ساعت 16:8 توسط Light | 

موقعیت:

از ده و نیم موندم کتابخونه پیِ ادامه پروژه و بقیه کارا که انقد زیادن که نمیدونم از کجا شرو کنم

و بعد راس دو و نیم، نوتیف اومد روی گوشیم از وفا که توی لابی ساختمونم منتظرمه .

از گروه دوتایی که برای اموزش زبان داشتیم پیام گذاشته که من اصلا اون و یادم نبود که بخوام حذف کنم یا بلاک کنم، البته بهترم شد چون الان میدونم توی لابی ساختمونم منتظرمه

اصلا خون به مغزم نمیرسه که چه واکنشی باید داشته باشم وقتی میبینمش

من دل این و ندارم باهاش محکم برخورد کنم به هر حال مسافر و غریبه اینجا . و اینجام از صبح حسابی باریده و میتونم حدس بزنم خیس و خسته ست .

و همزمان اصلا نمیخوام دیگه توی خونم و حریم خصوصی نزدیکم راهش بدم . نمیخوام هیچ حرکتی کنم که امیدوار بشه .

نمیدونم چرا این تراژدی رو الان برای من و خودش پیش اورده

وقتی واضحا گفتم نه میخوام حرف بزنیم نه میخوام ببینمت

و ازونطرف مطمئنم وقتی با دست رد از من مواجه بشه الان ، حتما وارد خشونت میشه . یه ابرو ریزی حسابی تو ساختمون.

و بعدش حتما خودم هم مدت ها به هم میریزم .

اصلا نمیدونم چیکار کنم

دستام یخ زدن و سینم سنگینه

چهارشنبه هجدهم مهر ۱۴۰۳ ساعت 3:37 توسط Light | 

Vafa:
سلام
میخواستم ازت معذرت خواهی کنم
بابت همه مسائلی که پیش اوردم
امیدوارم بتونی منو ببخشی
اشتباه کردم
ببخش منو
بلد نیستم خوب بنویسم و احساسم رو بگم ولی بدون بابت همه اتفاقات ازت معذرت میخوام
امیدوارم یه فرصت دیگه بهم بدی تا ثابت کنم با تمام ناراحتیایی که بوجود اوردم دوست دارم
تو تمام منی زهرای عزیزم
حق با تو بود
نباید ازت درخواستی میکردم که بهت استرس بده
و منه احمق متوجه اش نشدم
منو ببخش
لطفا فرصت جبران بهم بده


از صبح ۵۰۰ هزار بار زنگ زد طوری که من نمیتونستم با گوشیم کار کنم عملا . اصلا دلم نمیخواست بلاکش کنم ، بخاطر دوستی طولانیمون و بخاطر همه کمکاش. ولی ازونجا که نیاز داشتم به گوشیم و مهم تر ازون به ارامش ، بعد از چند ساعت تماس مداوم نزدیکای ظهر بلاکش کردم

بعد ازون شیرین تماس گرف باهام و حالم و پرسید. که عجیب بود برام . گف یکی از دوستات به اسم فلان زنگ زده به من سراغت و میگیره . اوکی ای ؟ میگه بهش جواب نمیدی . گفتم اره اوکی ام و از قصد تماساشو جواب نمیدم. گف خب پس من چی بگم بهش ؟ چون سه بارم با من تماس گرفته. معذرت خواهی کردم بابت مزاحمت و گفتم که بگه با من تماس گرفته و حالم خوبه و همین.

بعد وقتی تو ماستریخت داشتم میرفتم سمت کلاس زبانم خانوم میم پیام گذاشت که کجایی بهت زنگ بزنم ؟ گفتم نکنه در مورد وفاست؟ گف اره بهم پیام داده. گفتم من سر کلاس میرم و بعدم میرم بیرون یجایی شام. حوصله صحبت ندارم درین مورد. بعدا شاید یه وقت دیگه حرف زدیم .

و وقتی از کلاس اومدم بیرون با یک بشکه سَم از طرف خانوم میم مواجه شدم ( پیامایی که تو جواب من فرستاده بود):


تو خودت می‌دونی من تو این مدت ک دوستیم هیچوقت نقدت نکردم تو خیلی جاها کمکم کردی و واقعا دلم نمیاد این حرفا رو نزنم و کمکت نکنم. حتی اگر بعدش از من بدت بیاد.

یه سری واقعیت هاست ک فک میکنم ازشون فاصله گرفتی من ب عنوان دوست می‌خوام بگم بهت.

زهرا فکر کردی با این سن و سال این ویژگی های ظاهری این اخلاق و رفتار این میزان همکاری و مشارکت و همدلی تو رابطه چند نفر پسر خوب نرمال حاضرند با تو ارتباط بگیرن؟ حالا از بین اینایی که حاضرند ارتباط بگیرن چند نفر حاضرند رابطه طولانی مدت بگیرن باهات؟

می‌دونی که خیلی از پسرا لاشی‌ن

هر پسری ک عاشقت میشه خدا تو سرش نزده که بدبخت و بیچاره نیست.درمونده و مستأصل نیست می‌دونی که وضعیت پسرا تو تمام دنیا از ما خیلی بهتره. چرا...چون اونا محدودیت سنی واسه ازدواج ندارن. یه مرد تو چهل سالگیش هم می‌تونه جذاب باشه. ما دخترا تو چهل تموم میشیم عملا. پس یکم واقع بینانه تر به شرایط نگاه کن.

من ک با وفا نسبتی ندارم نه ازش خوشم میاد نه پیامی دادم بهش نه هیچی.

فقط چون تو دوستمی و دوستت دارم ک اینا رو دارم واست میگم .بشین یکبار معیار هایی ک برای ازدواج و رابطه طولانی داری رو کاغذ بنویس. بعد ببین تو چه امتیازی داری و این پسره چه امتیازی.حالا اگر امتیازتون برابر بود این پسر می‌تونه گزینه مناسبی واسه ازدواج باشه. بقیه ش رو دیگ باید برید مشاوره.

اینا رو گفتم از ترس اینک این مدت ک داری تصمیم میگیری وفا ب دردت میخوره یا نه یه وقت با کسی ارتباط کوتاه مدت نگیری چون اون موقع وفا رو از دست میدی .محمد هم گفت بم زهرا این اشتباه نکنه وفا ترسیده و واقعا زهرا رو دوست داره ک من بلاکش کردم محمد هم اونجور حرف زد باهاش باز دنبال یه راهه تو ج بدی بهش. یا از فنلاند اومد هلند بخاطرت کمکت کرد و خیلی چیزای دیگ ک خودت می‌دونی من نمی‌دونم

بهرحال حواست باشه این آخرین توصیه های من به تو

حتما مشاوره ی خوب برو همین اوحدی خوبه

محمد هم قاطی کرده ازم خواست بلاکتون کنم

مراقب خودت باش


ینی همه دوست و رفیق دارن مام داریم :))))

قشنگ نوشته تو گوه خاصی نیستی نه ظاهری نه اخلاق و رفتاری ، میشه چهل سالِت، تموم میشی، و تنها میمونی.‌ پس همین وفا رو هرطوری که هست بچسب .

و این سمی رو که طبخ کرده با حرکت اخرش که بلاک کردن من بوده کامل کرده ، اونم به دستور و توصیه دوزپسر سم تر از خودش.

حالا خوبه خودش برداشته پیام داده به من ، نه برعکس، که بعد برداره بلاکم کنه .

ینی همه ماجرای من با وفا یطرف، دیدن این پیاما و بلاک شدنم یه طرف دیگه .

واقن چی زده که این حرفا رو زده بعدش نمیدونم . برای این ذهن بسته، مسموم، و فاسد بیشتر برای خودش متاسفم. چون اون با این ذهنیت زندگی میکنه، ذهنیتی که من چن دقیقه هم نتونستم تحملش کنم.

من همین گوه غیرخاصی که هستم ( از نظر اون) با تمام قلبم دوست دارم . همه ویژگی های ظاهریم و دوست دارم. مثل هر ادم دیگه اخلاق خوب و اخلاق بد دارم . و حتما از خودم در برابر هر خطر و هر تنشی مراقبت میکنم میخواد از طرف دوستم و بخاطر دوست داشتنش باشه یا از طرف دشمنم و از روی دشمنی. و فدای یه موی زائدم اگه هیچ پسر خوب و نرمالی وارد رابطه نشه باهام . گور بابای همه پسرا. الان خودش فک میکنه اون پسره ادم نرمالیه تو زندگیش ؟؟ یا مثلا فک میکنه ملکه زیبایی ای چیزیه ؟؟ ای بابا :))))))))) بعد دخترا ۴۰ سالگی تموم میشن ؟؟‌؟ من هیچی اصن. ینی خودش ده سال دیگه خودش رو تموم شده میدونه؟

اون پسره که باهاشه رو من یبار بیشتر ندیدم از نزدیک، و انقد مسموم بود که نتونستم بیشتر از یک ساعت تحملش کنم . همین فرمایش اقا محمد که گفته بلاکم کنه نشون میده زهر این پسر رو.

حالا که بلاکم کرده [ و بسیار خوشبختانه ]. هرچی این ادمای سم پراکن با فکرای متعفن کمتر ، تو رهاتر و به خودت نزدیکتر. ولی اگه بلاک نبودم بعد از تشکر بهش میگفتم یخرده کمتر تو اینستا و فضاهای مشابه بچرخ. بعدا خودت میفهمی چرا .


بعد از کلاس زبان آقای پلیس اومد دنبالم. البته با یک ساعت تاخیر. من اون یک ساعت رو رفتم نشستم دانشکده حقوق. ساختمونش انقد قدیمی بود که اگه بچه ها بهم نگفته بودن این واقن دانشکده حقوقه، فک میکردم یه اثر تاریخیه که مثلا ادمای عادی اجازه ورود ندارن بهش . اونجا نشستم به انجام یه تیکه از پروژه تا رسید. بعد رفتیم رستوران همیشگی برای شام و من براش ماجرای وفا رو توضیح دادم . گفتم نگران اینم که بعد از مرحله خواهش، وارد فاز خشم و کینه بشه و بخواد بلند شه بیاد اینجا ابروریزی . (و یه حسی بهم میگه که میاد) گفتم ازینکه یه دوست خوبم و از دست دادم، ازینکه مجبور شدم بلاکش کنم، ازینکه بهش حس استیصال دادم عمیقا ناراحتم. و بعد هم از بشکه سم خانوم میم رونمایی کردم :)))).

درمورد وفا گف هیچ خطری نمیتونه تهدیدم کنه. حتی اگه بلند شه بیاد اینجا، زنگ میزنه و تو مثل وقتی که خونه نیستی جوابشو نمیدی و اگه موند و وایساد و مزاحمتی خواست ایجاد کنه زنگ میزنی به من که یا خودم یا نیروهای گشتی دیگه میایم سراغش و اینجا بی صاحاب نیس که کسی بتونه به راحتی کسی رو تهدید کنه یا اذیت بکنه. بعدم تعهد میگیریم که تا چند کیلومتری محل کار و زندگی و تحصیلت نیاد و پسش میفرستیم خونه. گفتم دلم میخواد باهاش صحبت کنم و بخوام بدون اینکه رابطه عاطفی داشته باشیم دوستیمون و ادامه بدیم . چون اون یکی از دوستای خوب من بود. و من درحالیکه وفا رو برای رابطه عاطفی نمیخوام، برای دوستی میخوام. ولی ایشون گف حتی اگرم قبول کنه ، اون حس عاطفی که با تو تجریه کرده همیشه درونشه و دوباره سرک میکشه، دوباره تنش میشه. و دفه بعد دوباره به این نقطه رسیدن اسیبا و درد و رنجای بزرگتری برای جفتتون داره.

البته من فک میکنم این جدایی بیشتر به نفع وفاست. چون من از رابطمون راضی بودم ولی اون اغلب ناراحت بود. اغلب باور داشت من در حد انتظاراتش بهش بها نمیدم . و این دلش رو میشکوند. اون واقن دلش میخواست من برای داشتنش یه بهای بزرگ بدم درحدی که مثلا یه هفته دانشگاه نرم ، برم پیشش فنلاند‌. یا یک سوم همه داراییم و قرض بدم بهش یهویی. همچین خواسته هایی داشت که کاملا متضاد هدفی بود که من بخاطرش اومدم. و میگف چون اون حاضره بخاطر من خانواده و زندگیشو رها کنه بیاد اینجا با من زندگی کنه، منم بخاطر اون باید هرکاری بکنم.‌ ولی من تو موقعیت انجام هر‌کاری نیستم. و حتی اگر هم باشم بازم هرچیز که باعث اسیب و دردسر برای خودم بشه رو نیستم.‌

در مورد خانوم میم، بهم گف احتمالا فرافکنی کرده. ینی فکرا و نگرانیایی که در مورد خودش داشته و باعث شده با این پسره بره تو رابطه رو الان فرافکنی کرده به تو. احتمال حسادت رو هم مطرح کرد. که بنظرم بی ربط هم نیست. چون قبل ازین چندین بار گفته بود به این که من با تنهاییام راه میام یطوری بالاخره غبطه میخوره ولی اون حتما باید درگیر یه رابطه باشه هرچقدم بی کیفیت و بیخود.

و نهایت بهم گف که تو یه تغییر بزرگ دادی به زندگیت با این مهاجرت و طبیعیه که ارتباطت با یه سری ادما که مربوط به کانتکس زندگی قبلی تو بودن به نحوی تموم بشه و با ادمایی وارد رابطه بشی که برای این شرایط جدید تو هستن. وقتی ارتفاع میگیری یه سری وزنه ها ازت کنده میشن و این طبیعیه و باید اجازه بدی زندگی کار خودشو که بلده انجام بده.

بیخود نیس که ایشون لایف کوچ هم هست. وقتی که صحبت میکنه، صداش، لحنش، نگاهش ، انقد اطمینان بخش و نافذه که تو هیچ شکی در مورد درستیشون به خودت راه نمیدی.

شانسم همون اول تو بشقاب پاستای من یه تیکه مو پیدا شد و من دیگه نتونستم بخورم. ایشون هم اصرار که یه چیز دیگه سفارش بده. منم انکار که سیرم فقط چون میخواستم صحبت کنیم خواستم ببینمت . بعد یهویی ظرف پاستای منو گذاشت جلو خودش و پاستای خودش و جلوی من . مال اون پاستا با ماهی زالم بود. و من یه قاشق امتحانش کردم و بنظرم ترکیب طعم ماهی و پاستا خیلی غریب بود . گفتم واقن سیرم :)) دیگه من نشستم تا ایشون غذاش تموم بشه. ازونورم اقای چارشونه گیر سه پیچ که چرا نخوردی غذاتو و قبل اینکه من چیزی بگم آقای پلیس گف قبلا ته بندیاشو کرده و سیره. نمیدونم چرا هیچ اشاره به موی توی غذا نکرد . یا نمیخواست خجالت زدشون کنه یا هم که دلش به حال اون کارگری که تو اشپزخونه ست سوخت. اقاهه از نظر فیزیکی محدوده.


موقعیت دو بامداد. فردا باید یه تیکه از پروژه رو تموم کنم. یه مقاله هست که برای کلاس فردا باید بخونم. و چندتا تست شخصیت شناسیه که منتورم خواسته پر کنم و براش ایمیل کنم.‌ و امیدوارم یسری از این کارا تا ۶ صیح تموم شه که سر کلاس ۸ و نیمم اماده برسم .

دوشنبه شانزدهم مهر ۱۴۰۳ ساعت 19:37 توسط Light | 

همین چن روز پیش خرید بودم

گیج زدم چنتا چیز مهم و نگرفتم

ینی فک میکردم دارم و واقنم داشتم ولی کم بود

واقن از باگهای خلقت این قضیه تغذیه ست ادم ۶۰ درصد عمرشو گیر خرید و اشپزی و کلا امورات مرتبط با شکمه

دوشنبه شانزدهم مهر ۱۴۰۳ ساعت 19:32 توسط Light | 

موقعیت :

از ۱۱ تا ۵ و نیم کتابخونه بودم

دارم تو قطار برمیگردم

تازه باید برم خرید

و بعد غذا درست کنم

:/

یکشنبه پانزدهم مهر ۱۴۰۳ ساعت 22:17 توسط Light | 

واقن نمیدونم توی روابط عاطفیم کجای کار و اشتباه میرم که ادما فک میکنن هرچقد بخوان میتونن بهم بتوپن و بهم بی محلی کنن، بی اونکه پیامدش که جدایی هست رو بپذیرن. نمیخوام فردا پاشه بیاد اینجا. امیدوارم فهمیده باشه که نباید بیاد.‌

دیشب

Vafa:
خدا رو شکر که

جا افتادی تو هلند

مراقب خودت باش
نمیخوام فک کنی کافی نیستی برام یا هر چی

تو از سرم هم زیادی

فقط نفهمیدی که چقد دوست داشتم

از اول آشناییمون تا همین الان هم هیچ وقت هیچ موقع بین ده تا اولویتت هم نبودم

کل بحث و ناراحتیم هم همین بود

تا وقتی خوب بودم که ازت انتظاری نداشتم

الانم اگه فک میکنی دوست داشتنی هست بلند شو بیا شده برای یه روز منتظرتم
اگه هم نیست که هیچی

اینم بدون هیچ وقت نفهمیدی چقد دوست داشتم

Zahra

من فک نمیکنم کسی که منو دوست داشته باشه ...

شنبه چهاردهم مهر ۱۴۰۳ ساعت 5:59 توسط Light | 

دیشب وقتی دومین شیشه شربت سرفه رو گرفتم خیلی مودبانه و ریز به طرف گفتم من تو باز کردن در شیشه شربت قبلی خیلی مشکل داشتم امیدوارم این یکی آسون باشه

یه نگاهی بهم انداخت و گفت:

اوه آره، این شربتا درشون قفل کودک داره که بچه ها نتونن باز کنن

من : 😶‍🌫️

بچه ها : 😒

در شیشه شربت : 🤭

آقاهه: 🥸

بعدش دیگه هیچی دیگه، به منِ طفلِ صغیر اموزش باز و بسته کردن در شیشه شربت رو داد.

چهارشنبه یازدهم مهر ۱۴۰۳ ساعت 11:58 توسط Light | 

البته ایران الان واقن یه مملکت غریبه.

چهارشنبه یازدهم مهر ۱۴۰۳ ساعت 11:57 توسط Light | 

جوری که وقتی خانواده جوابمو نمیدن نگران میشم انگار اونان که رفتن تنهایی مملکت غریب ‌.

چهارشنبه یازدهم مهر ۱۴۰۳ ساعت 11:54 توسط Light | 

مامانمو میتونم بفهمم که جواب نده.

ولی داداشمو نه.

دارم دیگه نگران میشم که اتفاق دیگه ای افتاده باشه :/

چهارشنبه یازدهم مهر ۱۴۰۳ ساعت 11:45 توسط Light | 

ولی این استادم ملاقات بابا هم اومد بیمارستان.

واقن عاشقشم.

باسواد بامزه.‌

و متخصص ری اکت های تراز.

تو اخرین شاهکارش عکس پروفایل خودم و برای خودم فرستاده بود نوشته بود : You are that pretty??!! الان تعریف بود تحقیر بود چی بود خب :)))

چهارشنبه یازدهم مهر ۱۴۰۳ ساعت 8:47 توسط Light | 

امروز نمیرم

سردرد

سرفه

گلودرد

بیخوابی

سه هفتس که مریضم و روند بهبودیم بجز اینکه خیلی کنده یه وقتایی هم نمودارش میشکنه و به سمت بدترشدن میره

علتش اینه که نمیتونم استراحت کنم درست حسابی

دیروزم دو تا امتحان دادم. یه ارائه ام برای امروز اماده کردم

ولی نمیتونم برم

چهارشنبه یازدهم مهر ۱۴۰۳ ساعت 3:11 توسط Light | 

موقعیت :

یک بامداد که خورد و خاک شیر از یه روز سگی بالاخره تونستم بخزم زیر پتو ، تو خبرا متوجه جنگ شدم

یک بامداد اینجا یعنی دو و نیم صبح به وقت تهران

نه تلفنم و از اهالی خونه و خانواده کسی جواب داد و نه پیامامو

و من وهزار جور دلشوره و فکر و خیال

فقط استادم از کانادا که الان تهرانه این وسط شانسکی بیدار بود . میخواستم شماره خونمون و بدم تماس بگیره و بهشون بگه امشب تو اون منطقه نیمه نظامی نخوابن . گف خود بابات عقلش میرسه چیکار کنه :/ گفتم اره ولی مامانینا اخبار و از نت پیگیری نمیکنن ماهواره هم که ندارن. اگه اخبار سراسری ساعت ۹ گفته باشه میدونن وگرنه که گرفتن خوابیدن . گف من سی ساله تلویزیون ایران و ندیدم دختر نمیدونم اونجا چی گفتن . ولی همش الکیه و سیا بازیه و جای مسکونی رو نمیزنن و این چیزا.

گف ولی یاد خودم افتادم که از ایران که رفته بودم موقع بمباران تهران توسط عراقیا بود. تازه اینترنتم که نداشتیم. فقط نامه بود. تا نامت برسه و جوابش بیاد هزار بار میمردیم و زنده میشدیم .

منم تا دوباره با مامانم صحبت نکنم خوابم نمیبره

دوشنبه نهم مهر ۱۴۰۳ ساعت 17:25 توسط Light | 

نتانیاهو یه نطقی کرده که منم دلم میخواد بهش بگم برادرم :)))

عبضی 🤣

شنبه هفتم مهر ۱۴۰۳ ساعت 21:22 توسط Light | 

این قسمت : نوشته ی رمزدار‌

چیز خاصی نیست

چونکه شعرگون هس و نمیخوام شعرام انلاین پخش پلا بشن رمزدار گذاشتم

شنبه هفتم مهر ۱۴۰۳ ساعت 11:25 توسط Light | 

شنیدم تهران پاییزی شده و بارون میزنه

من اینجا خیلی بارون میبینم. تقریبا متوسط هر روز.‌

اما دلم برای تصویر پاییزِ تهران از پشت پنجره اتاقم تنگ شده

درختایی که میشناختمشون و تو قاب پنجرم مهمون همیشگی نگاه من بودن ... و با ذوق و شوق هر سال لباسای بهاری و پاییزی و زمستونیشون و بهم نشون میدادن. و من چقد عاشق تیپ پاییزشون بودم ...

اون تصویر قشنگتر از طبیعت اینجا نبود، نه . اما عشق فکر کنم همینه. تعلق خاطر

مثل خواهرزادم که عروسکش خراب شده بود و اصرار داشت مامانم براش بدوزتش، وقتی بابام گف اینهمه عروسکای قشنگتر هست برات یکی نو میخریم، گف قشنگتر ازینم خیلی هست ولی من عروسک خودم و میخوام .

منم تصویر پاییز و از پشت پنجره اتاق خودم میخوام :(

و نه مامانم و نه هیچکس دیگه نمیتونه بدوزتش بهم

اینجا هنوز رنگ و بوی پاییز و نگرفته . میتونم حدس بزنم چقدر زیبا میشه . میتونم حدس بزنم که ازین حجمه ی زیبایی چقدر روح و روانم به وجد بیاد و جادو بشه .‌ اما ، هرگز جای اون تصویری که از پاییز تهران توی قلبم دارم و نمیگیره.‌

و لعنت به باعث و بانی جدایی ها .

جمعه ششم مهر ۱۴۰۳ ساعت 19:31 توسط Light | 

مامانم از دیروز که گف مهمون دارم و قط کرد روم و دیگه منو نگرفت

امروز رسید به این مرحله که درجا قط کنه روم

خب چرا ‌؟؟

میذاشتین چهلمم تموم شه بعد فراموشم میکردین :(

مشخصات
من درین خانه به گمنامی نمناک علف نزدیکم من از دور دست ها آمده ام
از مزارع گندم
از کرت های جاری
و از سرزمینی که آسمانش تنها دو پیراهن دارد
روزها آبی می پوشد
و شبها پیراهنی بلند
که تاب می خورد در رقص هزار و یک ستاره ی روشن.

من از دوردست ها آمده ام،
از کوچه های کودکی،
از شهر رنگین قصه های پدر در شبهای کشدار زمستان
و از چشمان هستی بخش مادرم
که تمام مهربانی ش را در نگاهش به من می بخشید!

باورم کن که شعر در من طغیان یگانگی است
و حماسه ی دوست داشتن
من دیگر گونه دوست می دارم
و دیگر گونه یگانه ام
مرا تنها می توان با من سنجید و تو را تنها با تو!
...
پارس تولز ابزار وب

B L O G F A . C O M